تبليغاتX
خنده های زخمی
داستان های اسماعیل زرعی
 انتظار

 

 

 

انتظار

پلك هايش تكان خورد . چشم باز كرد . متوجه شد صبح شده است ‎‏؛ اين را ، از زياد شدنِ سر و صدا و آمد و رفتِ مردم فهميد . اتاق هنوز تاريك بود ؛ تاريك و ساكت . به صداهاي بيرون گوش داد . خِت خِتِ خشكِ جاروي رفتگر ، بوق يك ماشين ، صداي پاي چند رهگذر كه شتابان از زير پنجره گذشتند و عبور ماشين سنگيني كه شيشه ها را لرزاند .

رغبتي به جدا شدن از رختخواب نداشت . مثل هر روز ديگر ، ماند و با پرسشي كه در ذهن اش غلغله راه انداخته بود ، كلنجار رفت : چرا ... چرا رفت ؟ .... گفت كي بر مي گردم ؟ ... نگفت ؟ ... اسم اش چه بود ؟ ... خوب دقت نكردم. خوب ، دقت نكردم ؟ .... 

غلت زد . به پهلو خوابيد . خودش را دلداري داد : شايد امروز بيايد . خودش بيايد . خودش ....

پلك هايش را بست تا آمدن ِ او را مجسم كند . حس كرد يكباره در چاهِ تاريكي معلق شده است . هراسان ‏، چشم باز كرد : امروز ديگر مي آيد . حتما مي آيد . فقط بايد حواس ام باشد عوضي نرود !

تكاني به خودش داد . لحافِ شندره را از رويش كنار زد . تخت خواب ِ چوبي به جيروجار افتاد . پاهاي استخواني اش را از لبه ي تخت آويزان كرد. نشست : اِم ‏، خاك به سرم . مُفت از دست اش دادم. بايد روي پاهايش مي افتادم . دست به دامن اش مي شدم . نمي گذاشتم برود . نمي گذاشتم ! 

صداي خفه ی كشيده شدن ِ دمپايي روي فرش ِ كهنه ي كفِ اتاق ، سكوت را خراشيد . پاهايش درد مي كرد. جلوي پنجره رسيد . پرده ي مخمل قهوه اي رنگِ كهنه را كنار زد . اين حركت باعث شد تا ذراتِ ريز ِ گرد و خاك روي سر و صورت اش بريزد : هر روز همین  جور است.هر شبانه روز انگار يك قرن است . هر شب كه پرده كشيده مي شود ، يك خروار خاك روی چين هايش جمع مي شود!

دست روي سرش كشيد تا گردوغبار را پاك كند . نور بي رمقي به درون مي تابيد . سر به شيشه چسباند . بيرون ، روي بلندترين شاخه ي درختِ چنار ِ جلوي پنجره ‏، قمري كوچكي در خودش جمع شده ، كز كرده بود . درخت لخُت بود ؛ فقط به بعضي از شاخه هاي آن ، برگِ قهوه اي خشكيده ای چسبيده بود .

نگاه از درخت گرفت و به آسمان زل زد . هوا گرگ و ميش بود . چند لكه ابر با تيره گي آسمان در آميخته بود . كوهِ بلندِ انتهاي شهر ، مثل سايه ي خواب آلوده اي قد برافراشته بود. شهر، هنوز چشم از خواب نگشوده بود. همه ي دكان ها بسته بود . پياده رو خالي بود . كنار خيابان ِ خلوت ، سه نفر ، آنهم با فاصله ي زياد از يكديگر ايستاده بودند و براي ماشين هايي كه گاهي مي آمدند و به سرعت از برابرشان مي گذشتند ، دست بلند مي كردند. نور چراغ ِ ماشين ها در مه رقيق ِ صبحگاهي پخش مي شد . تاكسي اي جلوي پاي يكي از آن سه نفر ترمز كرد . لب هاي پيرزن جنبيد : يكهو پريد . رفت ! 

روي پنجه ي پاهايش بلند شد تا پایین را ببیند . زير پنجره ، رفتگر با جاروي بلندش ، با حركاتي مقطع و تكراري گرم ِ كار بود . با يك دست وسطِ دسته ي جارو و با دست ديگرش انتهاي آن را گرفته بود . پاي چپ اش را يك قدم پيش مي گذاشت . كمي به جلو خم مي شد . بازوهايش را از تن جدا مي كرد . چرخش ِ كوتاهي به شانه هايش مي داد . قسمتِ معيني از زمين را جارو مي كشيد . كمرش راست مي شد . بازوها به تن مي چسبيد . پاي راست را كنار پاي چپ مي گذاشت . قدم بعدي را برمي داشت. اين حركاتِ يكنواخت تكرار مي شد. قدم به قدم پيش مي رفت و با خود كومه اي از برگ هاي خشكيده را مي بُرد . ردِ جارويش به شكل خطوطِ خميده ي موازي روي پياده رو جا مي ماند : چه گردوخاكي راه انداخته ! كاش زودتر تمام اش بكند ، نرود حلق اش ! 

به پوستِ دماغ اش چين انداخت . سربه سمتِ آسمان چرخاند. سپيده ي صبح مي كوشيد تاريكي را پس بزند . دقت کرد شايد نشانه اي از طلوع خورشيد را ببيند اما پنجره رو به مغرب باز مي شد : تا آفتاب نزده كارهايم را انجام بدهم !

برگشت . هر قدم كه برمي داشت ، دردِ پاهايش توي شقيقه اش مي پيچيد . زواياي اتاق ، همچنان در تاريكي مانده بود . رختخواب را مرتب كرد . سفره ي كهنه ی كوچك را از تاقچه برداشت . زير سفره خاك آلود بود . سر انگشت هايش هم كه با سطح ِ تاقچه تماس گرفت ، خاكي شد : بايد يك گردگيري درست و حسابي بكنم ... خاك به گورم . اين چه وضعي است . اگر بيايد ، آبرويم مي رود!

صدايي در ذهن اش پيچيد : « به به ، واقعاً چه سليقه اي داري . يك كدبانوي درست و حسابي . اينجا را خودت تنهايي تزيين كرده ي ، كلك ؟ »

سفره را روي سكوي پنجره گذاشت . نگاهی به بيرون انداخت . لب هاي چين افتاده اش جنبيد : هنوز زود است . كله ي سحر كه راه نمي افتد . 

برقي در چشم هاي به زردي نشسته اش درخشيد . دچار ترديد شد : از كجا معلوم ؟ 

آينه ي قدي رنگ و روفته رفته اي به ديوار ِ كنار پنجره نصب بود . روبه روي آن ، يك عسلي كوتاه و يك صندلي لهستاني زهوار دررفته قرار داشت . روي پشتي صندلي ، لباسي از تور ِ سپيد افتاده بود . جلو رفت . با احتياط لباس را بلند كرد . تور ‏، كهنه و پوسيده بود . جاي جايي از آن پاره شده و قسمت هاي پاره ، آويزان مانده بود . سپيدي آن به زردي گراييده بود . با سرانگشت هايش ، آرام، لباس را نوازش كرد . آن را به سينه فشرد . بوييد و بوسيد . بوي خاك و كهنه گي و عرق ِ تن مي داد . روبه روي آينه ايستاد . با دقت و احتياط لباس را پوشيد . مراقب بود پارگی هایش بیشتر نشود . چين و چروك اش را صاف كرد . لباس خيلي گشاد بود ؛ به تن اش زار مي زد . نيمتاج ِ غبار گرفته را از روي عسلي برداشت . رنگِ مُهره ها و منجوق هاي سفيدش تيره شده بود . آن را فوت كرد . ذراتِ غبار به طرف آينه پاشيده شد : اول موهايم را شانه كنم ! 

دندانه هاي شانه ي چوبي ، يك در ميان افتاده بود . شانه را به موهاي خاكستري چرك مُرده اش كشيد ؛ آنقدر آرام و با احتیاط كه انگار مي ترسيد آن تارهاي نازكِ كم پُشت پوسيده باشد و از سرش جدا شود : موهايم را رنگ مي كنم . خودم را خوشگل مي كنم . صبر كن بيايد !

خسته شد . روي صندلي نشست . يكي از پايه هاي صندلي شكسته بود . لق لق مي خورد : خوبه اقلاً تن و بدن ِ سنگيني ندارم . درست مثل يك پره ي كاه . به سبكي يك گربه ي كوچولو !

چشم به آينه دوخته بود . آينه ، لكه لكه بود . جيوه هاي پشت اش نقطه نقطه ريخته بود . تصاوير را رنگ پريده تر و مات تر از آنچه كه بود ، نشان مي داد . از توي آن ، اتاق پيدا بود . تخت خواب ِ چوبي زهوار در رفته ؛ بستر ِ چركِ كهنه ؛ چراغ خواب ِ كنار تخت كه هميشه خاموش بود ؛ گوشه اي از يخچال و قسمتي از سقف و ديوارهاي اطراف كه از دوده و غبار سياه شده بود . همه در هواي نيمه تاريك ، نيمه روشن كز كرده بودند : انگار هيچ وقت رنگِ اين اتاق آبي نبوده ! 

لحظه ي دست از شانه كردن كشيد . لب هايش را به هم فشرد. به خودش خيره شد : همين كه آمد، اول مي دهم اتاق را رنگ كنند . يك رنگِ شيكِ خوشگل . بعد ، همه ي چيزها را مي شويم و برق مي اندازم ! 

دوباره شانه به كار افتاد : چيزهاي كهنه را مي اندازم دور . همه ي اسباب اثاثه را نو مي كنم ... حيف است توي اين همه كهنه گي بماند .... 

شانه را روي آينه گذاشت . نيمتاج را برداشت و روي سرش گذاشت . كمي آن را جابه جا كرد . به دقت به روبه رويش زل زد . خودش را ديد . صورتِ پير ِ درهم شكسته ي پيرزني كه با حسرت چشم به او دوخته بود . پيرزني رنگ پريده ، لاغر ، كوتاه ، با صورتي گرد و پيشاني بلند : چين و چروكِ صورت ام خيلي زياد شده ! 

پوست گونه اش را گرفت و كشيد . چشم هاي درشت اش گود رفته بود . هنوز آثاري از زيبايي دوران جواني در چهره اش ديده مي شد : كاش پا شوم بروم حمام . خودم را تميز كنم . دستي به سرو رويم بكشم !

به طرفِ پنجره چرخید . نور ماتِ بي رمقي كه به درون مي تابيد فقط تا پيش پاي پنجره را روشن مي كرد : نه . حالا نه.  نكند بيايد و من نباشم ، برود . همين كه آمد ، مي روم حمام . وسمه مي كشم . خودم را خوشگل مي كنم . تر و تميز . 

بلند شد . صندلي را بُرد جلوي پنجره گذاشت . دستگيره ي پنجره را گرفت و چرخاند . چرتِ قمري پاره شد . هراسان به اطراف نگاه كرد . يكباره خيز برداشت و پرواز كرد . برگِ خشكيده اي از شاخه ي درخت جدا شد و تاب زنان سقوط كرد . پنجره باز شد . سوز ِ گزنده اي به درون يورش آورد. زن ، لرزيد . اما اعتنايي به سرما نكرد . هوا کم کم روشن تر می شد . رو به بیرون ، روي صندلي نشست : حالا مي آيد . حالا مي آيد !

بتدریج شهر به جنب و جوش مي افتاد .دقایقی بعد ، مردم شتابان در رفت و آمد بودند : هيچ كس سربلند نمي كند مرا ببيند . همه سرشان به كار خودشان گرم است . كجا مي روند با اين عجله ؟ ... 

ماشين ها به سرعت و با سروصداي زياد مي گذشتند . همهمه ي مردم همراهِ مه بالا مي آمد و از پنجره به داخل مي خزيد . مغازه ها ، يكي پس از ديگري باز مي شد : شايد صبر كرده همه ي دكان ها باز بشوند . كادو بگيرد .... 

سفره را باز كرد . بلند شد . به طرفِ يخچال رفت . شيشه اي آب از آن بيرون آورد . يك جرعه خورد . مزه ي دهان اش تلخ بود . آب بوي مانده گي مي داد . سرجايش برگشت . يك لقمه نان ِ شب مانده ، يك جرعه آب ؛ دوباره يك لقمه نان ، يك جرعه آب . دندان نداشت . جويدنِ برايش سخت بود . حس كرد اشتهايي به خوردن ندارد . سفره را پيچيد و كنار گذاشت : وقتي بيايد ، هر روز خودم كله ي سحر پا مي شوم سماور آتش مي كنم . مي روم دوتا بربري تازه مي گيرم ، با يك قابلمه حليم ِ بوقلمون داغ . چاي دَم مي كنم . سفره را وسطِ اتاق پهن مي كنم . اين سفره نه ، يك سفره ي نو . همه چيز كه مهيا شد ، يواش نازش مي كنم . بيدارش  مي كنم.

سربرگرداند و به تخت خواب زل زد : يك تخت ، شيك و محكم ... نو ... با لحاف و تشكِ پرقو ... زير لحاف ، با آن بدن ِ ورزيده ي جوان اش مي خوابد ... زير پيراهن سفيدِ ركابي مي پوشد . بازوهاي قوي و سينه ي پرمويش پيداست . چه آرام خوابيده . چه نرم نفس مي كشد ! ... بيدارش كنم؟... بيدارش كنم ؟ ... 

لب هايش لرزيد . به خودش فشار آورد . چيزي به ذهن اش نرسيد :  اسم اش چه بود ؟ ... 

آه كشيد : وقتي آمد ، مي گويم فراموش كردم اسم ات چه بود . يادم رفته . شايد هم نگفتي ، گفتي ؟ 

بیرون ، خورشيد سر زده بود . اثري از مه نبود . هواي شهر گرفته و غبار آلود شده بود. سوز سردي مي وزيد . آفتاب انگار از پشتِ لايه اي از چرك و روغن مي تابيد . پرنده اي در آسمان ديده نمي شد . چند لكه ابر ِ سفيد در گوشه اي از افق خيمه زده بود . خيابان از انبوه ماشين ها موج مي زد . مردم ، توي هم مي پلكيدند . به چهره ي رهگذرها دقت كرد . تعدادشان زياد بود . نمي توانست همه را ببيند : چه شكلي بود ؟ ... موهاي سرش فِر و سياه ... صورتِ پهن ِ سفيدِ ؟ ... نه به گمان ام موهاي سرش خرمايي بود . سبيل هاش بور ... نه . نه . صورت اش .... 

ذهن اش را كاويد . چيزي به خاطرش نرسيد : اما قدش بلند بود . بلند قد و ورزيده. چهارشانه . فدايش بشوم . چرا دير كرد ؟

از نقطه ي ناپيدايي صداي راديو به گوش مي رسيد. گوينده با آهنگي محزون ، چيزي مي گفت . كلمات را به وضوح نمي شنيد : از كجا معلوم آدرس ام را گم نكرده باشد . از كجا معلوم حيران و سرگردان دنبال ِ من نگردد . خانه به خانه ، كوچه به كوچه ، خيابان به خيابان ؟ ... اما او كه هميشه راحت اينجا را پيدا مي كرد ! ... 

به سمتِ اتاق چرخید ، که حالا روشن شده بود . كنار ِ تخت ، والور سبز رنگي دیده می شد. توي رف ها و تاقچه ها سماور ِ برنجي ، قليان ِ ورشوي پايه بلور ، شيريني خوري هاي نقره اي پايه دار ، تُنگ هاي  سورمه اي و فيروزه اي رنگِ ناصرالدين شاهي همه زير لايه اي از غبار مانده بودند . پوستر ِ منظره اي از آبشار كه به ديوار نصب بود ، زير دوده ، محو شده بود . روي پيشبخاري ، نزديكِ آينه ، قاليچه ي كوچكِ خاك آلوده اي پهن شده که روي آن ، فانوسي با شيشه ی سياه و ترك برداشته بود و همچنين در کنارش ، قابِ عكس چوبي پوسته پوسته شده اي . توي قاب ، مردي باريك و بلند ،‏ شبكلاهِ سفيد بر سر ، لباده به دوش و عصا به دست در حياطِ آجر فرشي ايستاده ، به روبه رويش خيره شد بود . رنگِ عكس زرد شده بود.

: وقتي آمد ، ديگر اين قاب را برمي دارم . مي برم مي گذارم اش يك گوشه جايي ؛ خيلي كهنه شده . آن پوستر را هم مي كَنم مي اندازم دور . يك پوستر ِ نو مي گذارم سرجايش . از همان ها كه چند تا گربه ي ريزه ي خوشگل و تپل مپل تويش هست . كجا ديدم ؟ ... 

بيرون ، هياهوي مردم همچنان ادامه داشت . دو ماشين تصادف كرده بود . راننده هاي آنها پياده شده بودند و با يكديگر جر و بحث مي كردند . عده اي دور آنها جمع شده بودند : نكند تصادف كرده ، انداختندش زندان ؟ ...

دلشوره به جان اش افتاد : خدا نكند ... زبان ام لال . 

پليس آمد . با راننده ها حرف زد . دور ماشين چرخيد . چيزي گفت . راننده ها سوار شدند و رفتند . جمعيتِ تماشاچي متفرق شد . نفس اش را بيرون ريخت : آخيش ، به خير گذشت . تصادف نكرده. مطمئنم كه نكرده . حالا حتماً توي راه است . دارد مي آيد !

هر قدر بيشتر خورشيد بالا مي آمد ، به همان اندازه به غلظتِ آلوده گي هوا اضافه مي شد . پيرزن ، نفس كه مي كشيد ، آشكارا بو و چربي دودي را كه به ريه هايش فرو مي رفت ، حس مي كرد ؛ اما اعتنايي به آن نداشت . سعي مي كرد چشم از خيابان برندارد . احساس گرسنه گي كرد . بي آن كه سربرگرداند ، دست دراز كرد . از توي سفره لقمه اي نان بيرون آورد و به دهان گذاشت . يك جرعه آب نوشيد : اگر توي ماشين باشد ، چه ؟ ... ماشين خريده باشد .... من كه نمي بينم اش از اينجا . كارش چه بود ؟ ... 

چيزي به يادش نيامد . سعي كرد از همان فاصله ، داخل ماشين ها را هم ببيند . مشكل بود : ماشين اش كجا بود ؟ حتماً پياده مي آيد . تازه ، اگر هم سوار شده باشد ، همين جا پياده مي شود . تاكسي ترمز مي كند ؛ آن طرفِ خيابان ؛ درست روبه روي پنجره . درش باز مي شود . بيرون مي آيد . پول ِ راننده را مي دهد . با او خوش و بش هم مي كند . خوش اخلاق است. دستِ خودش نيست . دوست دارد با همه بگويد و بخندد . شوخي بكند . بعد ، سربلند مي كند و به اينجا نگاه مي كند ؛ به من كه كنار پنجره ايستاده ام . دستي برايم تكان مي دهد . برايش دست تكان مي دهم . مي خندد . برق ِ دندان هاي سفيدش را مي بينم . چمدان بزرگي به دست دارد . شال و كت اش را روي مچ دستِ ديگرش انداخته است . چه قد و بالايي . چه شيك و خوشگل . جوان . مثل پنجه ي آفتاب . مي خواهد از عرض خيابان بگذرد . خيابان خيلي شلوغ است .

سر از پنجره بيرون برد . خم شد . داد زد : مواظب باش . مواظب باش !

كسي صدايش را نشيند . ماشين ها در رفت و آمد بودند . مردم بي اعتنا به او مي گذشتند . زني دست بچه اي را گرفته بود و نگران از عرض ِ خيابان مي گذشت . بوق ِ يك تاكسي اتصال كرد . راننده ، آن را نگهداشت . پياده شد .كاپوت را بالا زد . بوق از صدا افتاد . تاكسي حركت كرد . پيرزن كمر راست كرد تا خستگي بگيرد . دست به پشت اش گذاشت . سروسينه اش را عقب كشيد . درد در صورت اش جمع شد . مهره هاي پشت اش تق و تق صدا كرد . جابه جا شد . پاهايش خواب رفته بود . پايين تنه اش مورمور مي شد . چرخش ِ تُندي به سروچانه اش داد . چشم اش به آسمان افتاد . خورشيد به وسطِ آن رسيده بود ؛ زير لايه ي ضخيمي از دود و غبار : سر ظهر است . اگر حالا آمد ، براي ناهارش چه درست بكنم ؟ ... 

هوا را بو كشيد . بوي كباب مي آمد ؛ همراهِ آن ، پرده ي شب تكان خورد . سايه اي از پله هاي ايوان بالا آمد . درگاه را پُر كرد . صداي زنانه اي را شنيد كه انگار اعتراض مي كرد . سعي كرد صاحب ِ سايه را ببيند ‏، همين طور صاحب ِ صدا را . سايه فرار بود . دقت كه مي كرد ، پس مي رفت ، در تاريكي گم مي شد ؛ و چشم كه از درگاه برمي داشت ، دوباره مي آمد روي كُنج ِ نگاه اش سنگینی مي انداخت . لب هايش جنبيد . به صدا دقت كرد . به صدا گوش داد . چيز زيادي نشنيد ، فقط چند كلمه ي بي ربط : «... تا اين وقتِ شب ... بچه ها ... تا اين وقتِ شب .... بچه ها !» .... 

مي دانست بچه ها بيش از اندازه عزيزند چون دير آمده اند ؛ خيلي دير . بارها شنيده بود : « خب ، من مَرد بودم . مردها زياد مقيد نيستند چون بيرون سرشان با بقيه گرم است ، اگر هم مقید باشند خوب بروز نمي دهند . ولي آن جوانمرگ عالم آشكارا له له مي زد . دو سال ، سه سال، پنج سال ، هفت سال طول كشيد . اگر بدانيد چه زجري مي كشيد ؛ چقدر دوا درمان كرد ؛ چقدر نذر و نياز كرد ؛ چه گريه و زاري هايي ؛ تا عاقبت خدا يكهو دو تا بهش داد ،شما دو تا را با هم ، تو يك روز و يك ساعت . يك مرتبه زندگي ش از اين رو به آن رو شد ؛ خلق و خو و روحيات اش هم . آن زن ِ لاغر ِ هميشه اخموي غرغرو ، يكهو شد خانم ِ خوش اخلاق ِ چاق و چله اي كه يك لحظه از شوخي و خنده دست بر نمي داشت . مثل قناري چهچه مي زد . شد يك كدبانوي مهربان درست حسابي كه خودش را وقفِ شوهر و بچه هايش كرده بود . حالا ديگر هيچ آرزويي نداشت جز اين كه برود توي يك خانه ي تازه ساز ِ نُقلي. نه به خاطر خودش ، فقط به خاطر ِ بچه ها. مي ترسيد. مي گفت: اين خانه ی درندشت را مي خواهم چكار. خانه هاي قديمي پُر از مار و عقرب است . اگر يكي از عزيزهايم را نيش بزنند چه ، چه خاكي به سرم بريزم ؟ »

حرف كه مي زد ، دهان اش بوي كباب مي داد ؛ دست هايش هم ؛ لباس اش هم ؛ اصلاً هر جا كه بود يا هر جا كه مي رفت ، با حضورش آنجا را پُر از بوي كباب مي كرد . حالا هم بوي او ، اتاق را پُر كرده بود .

: سيني را مي زنم زير بغل !

چشم چرخاند و روي سيني برنزي پُر نقش و نگاري كه روي پيشبخاري ، زير لايه اي از غبار مانده بود ، مکث کرد : يكي دو نان هم مي گذارم تويش . نان تازه ي داغ . درست عين ِ مينا . مينا يا مريم ؟... از پله ها مي روم پايين ...

نگاه اش به سمتِ قاب عكس پَر كشيد : از كجا معلوم ، شايد حالا توي دكان ِ تازه اش باشد . شايد مشتري ها را راه مي اندازد ، سيخ سيخ كباب . مگر مريم نگفت :« مال خودمان است ، يك مغازه ي دو دهنه ؛ هر ماه كرايه اش را مي گيريم . پس از گور بابايم مي آورم مي ريزم توي حلق تو !»

مريم گفت يا مينا ؟ ...

می دانست مغازه ی دو دهنه ، برِ ِ خیابان ، زیر همین اتاقی است که او تویش زندگی می کند ؛ پدر گفته بود :« عاقبت برایش خریدم، یک خانه ی تازه ساز ِ به قول ِ خودش نُقلی که دکان ِ بزرگی هم زیرش هست .دل ام نمی آمد ناراحت ببینم اش که .خیلی دوست اش داشتم ، آن جوانمرگ را . حیف . حیف اجل مهلت نداد برود تویش پا دراز بکند ».    

به خودش آمد. اتاق در سكوتِ سردِ خاك آلوده اي فرو رفته بود:ولی خودش تا آخر ِ عمر دل از بازار چه نکند . توی همان دکان ِ اجاره ای ماند!

بلند شد : خسته شدم!

پابه پا كرد . چين و چروكِ لباس اش را صاف كرد . ايستاده ، به لبه ي پنجره تكيه داد . خيابان شلوغتر از هر ساعتِ ديگر بود . پياده روها از جمعيت موج مي زد . زن و مرد در هم مي پلكيدند. همه شتابزده بودند . ديدن ِ صورتِ همه ي مردها غيرممكن بود . خودش را دلداري داد : او از همه بلندتر است ؛ خوشگل تر، چهارشانه تر . توي هزار نفر هم كه باشد ، باز مي شناسم اش . فقط كافي است ببينم اش . ابروهايش ... چشم هايش ... 

به خودش فشار آورد تا چشم و ابروي او را در نظر مجسم كند . چيزي به یادش نیامد . روي صندلي نشست . ناله ي صندلي بلند شد . آه كشيد : اما او مرا مي شناسد . حتماً . قيافه ام يادش هست . چطور فراموش ام مي كند .او كه آنهمه دوست ام داشت ... قربان صدقه ام مي رفت . مگر مي شود فراموش ام كند ؟ ...

خيال كرد كسي صدايش مي زند : «عزيزم ... عزيزم !... »

صدا ، دور و گنگ بود . برگشت و به پشت سرش نگاه كرد . اتاق ، زير نور بي رمق ِ آفتاب ، در سكوت فرورفته بود . ستوني از ذراتِ غبار در فضا معلق بود : گفت عزيزم يا نگفت ؟ ... 

صورتِ پيرش جمع شد . به يك نقطه زل زد : گفت . حتماً گفت . دوست ام داشت . اگر نداشت كه  نمي گفت . نمي آمد . گفت . آمد . دست ام را بوسيد . بوسيد ؟ ... مگر نوازش ام نكرد ؟ ...

لحظاتي بي حركت ماند . حتا پلك نزد . به فكر فرو رفت . سعي مي كرد موضوعی را به ياد بياورد ، اما در ذهن اش خلأ ايجاد شده بود . نمي توانست چيزي را در نظر مجسم كند . همه جا را خاكستري مي ديد . آه كشيد. شانه بالا انداخت . به بیرون پرداخت . از انبوهِ جمعيت كاسته شده بود . خيابان مي رفت تا کم کم زير گرماي نامحسوس ِ بعدازظهر ، كمي آرام بگيرد : پنجره را مي بندم تا سروصدا داخل نيايد . پرده را مي كشم تا نور اذيت اش نكند . بگذار راحت بخوابد . وقتي كه مي آيم و مي روم ، آهسته قدم بر مي دارم ؛ آنقدر يواش كه حتا خش خش ِ پاهايم به گوش ِ خودم هم نرسد . نبايد بخواب ام . بايد بادش بزنم . عرق كرده . گرم اش شده  چه آرام نفس مي كشد . خسته است !

بی اراده ، سر به سمتِ تختِ خواب چرخاند . تخت خالي بود . دست اش را توي هوا تكان داد تا مگس ِ خيالي را از روي او براند : يادم باشد « به به » بخرم . هم به خاطر بويش و هم به خاطر اين مگس ها . مگس هاي لعنتي چه وزوزي مي كنند . نمي گذارند راحت بخوابد كه.... آه ، خسته شدم . بعدازظهرها جان مي دهد براي خوابيدن!

در خیابان ،از رفت و آمدِ ماشين ها كم شده بود . از آن هياهو و ازدحام اثري نبود . رهگذرهايي كه تك و توك در آمدوشد بودند ، خسته ، خواب آلود ، سرگشته و كِز كرده به نظر مي رسيدند : بعداز ظهرها هميشه همين جور است ، خلوت وغم گرفته. خصوصاً اگر آدم پير هم شده باشد !

برگشت تا خودش را ببيند شاداب و جوان ،که توي اتاق راه مي رود . باد تندي وزيد . پرده را تكان داد. در دامن ِ زن پيچيد . همراه با خودش ، برگ قهوه اي مچاله شده و مقداري خاشاك را به اتاق آورد: كلاه اش را باد مي برد.كلاه توي هوا مي چرخد. مي رود . پايين مي افتد. روي زمين قل مي خورد . خم  مي شود . دنبال كلاه اش مي دود . چمدان به يكدست اش است. كت اش را تاكرده روي دستِ ديگرش انداخته است . بپوش . كت ات را بپوش . هوا سرد است . سرما مي خوري ، ها!

خم شد تا كلاه را بردارد. برگِ مچاله شده را به دست گرفت : كلاه داشت و ... ؟ ... نه . بي كلاه بود . فكلي!

برگ را از پنجره بيرون انداخت . به ابرها اضافه شده بود . سوز سردي مي وزيد. از دوردست ، قله ي كوه ديده مي شد . مه غليظي قله و سينه ي كوه را از هم جدا كرده بود . روي قله ، برف نشسته بود : كاش تا نباريده بيايد . اگر برف بيايد كه توي راه گير مي كند . نمي تواند بيايد . نمي آيد! 

گردنه ي بلند ، باريك و پُر پيچ و خمي در نظرش مجسم شد كه پوشيده از برف بود . راه بند آمده بود . بالاي گردنه و پايين آن ، ماشين ها به انتظار مانده بودند . وسطِ گردنه ، در نقطه اي خلوت ، ماشيني زير كومه ي بسيار بزرگي از برف مانده بود . برف پاك كن هايش تند و تند كار مي كرد اما از پشتِ شيشه ، جز برفابه چيزي ديده نمي شد . توي ماشين سياهي سهمناكي سايه انداخته بود . سردش شد . لرزيد : خدايا برف نبارد . 

خورشيد زير لكه ي درشت ابري پنهان شد . ابر روي خيابان سايه انداخت . پياده روها دوباره شلوغ شده بود . مردم ، در حالي كه سوز سرما صورت شان را سرخ كرده بود ، در رفت و آمد بودند . زن جواني با چادر مشكي نو از عرض خيابان گذشت . زن بسته اي نان به دست گرفته بود . نگاهِ پيرزن به سمتِ سفره كشيده شد : پس چرا نيامد ، لش ِ مرگ اش . چرا خبري ازش نشد ؟

هر روز همين هنگام ، نزديكِ غروب ، صداي در را مي شنيد . برمي گشت و خودش را مي ديد با همان قدِ كوتاه ، ابروهاي كم پشت ، دماغ ِ نوك تيز ، لب هاي نازكِ به هم فشرده ، پير اما نسبتاً چاقتر و جوانتر . با خشم و نفرتي كه در چشم هايش جرقه مي زد و چادر مشكي نوي كه به سر داشت : خاك توي سرش ، عزيز مرده . اصلاً نمي خواهم بيايد !

سعي كرد چشم از خيابان نگيرد اما نگاه اش به طرف در اتاق كشيده شد . خواست بپرسد : كيه ؟ بيا تو.

نگفت . به در زل زد : كاش خودش باشد . خودش !

گوش داد . صدايي نشنيد . دقت كرد شايد در باز شود . نشد : پس چرا نمي آيد ... اين شد چند روز ؟ ...

به ياد آورد آن روز بوي عطر اتاق را انباشته بود . در را پشت سرش بسته بود . چادر را از سر گرفته روي تخت انداخته بود . چند قرص نان زير بغل داشت . جلو ‌آمده بود . سفره را باز كرده و نان ها را توي آن گذاشته بود. گفته بود :« شايد چند روزي نتوانم بيايم بهت سر بزنم . براي همين ، زياد گرفتم كه بي نان نماني !»

نگاهي به اطراف انداخته بود . در چشم هايش حسرت و نفرت موج مي زد . روبه روي پيرزن ايستاده و چشم به چشم او دوخته بود . لحظه اي ساكت مانده بود. لب هايش را به هم فشرده و گزيده بود . قسمتي از دندان هاي ريز و سفيدش نمايان شده بود . غريده بود : «امير مريض است . توي جا افتاده . نمي توانم ول اش كنم بيايم تو را تر و خشك كنم كه ....» 

در صدايش بغض و درمانده گي موج زده بود . به لباس ِ او اشاره كرده بود . پيرزن ، اشاره ي انگشتِ او را دنبال كرده بود ؛ تا رسیده بود روي لباس توري . صدايش را شنيده بود كه مي گفت :« اين ديگر لباس عروسي نيست ؛ لباس عزاست !»

دوباره سربلند كرده و به او نگاه كرده بود . چيزي نگفته بود ؛ فقط به خودش گفته بود : چه عجب امروز حرف مي زند . حتماً دل اش پُر است . خيلي هم پُر !

سكوت شان سرشار از نفرت و بي اعتنايي بود . آن كه داخل شده بود ، لحظه اي پا به پا شده بود . ذهن اش را كاويده بود ؛ لب هايش را به هم فشرده بود . انگار دنبال كلمه ي مناسبي گشته بود . خسته شده بود . آه كشيده بود : «امير مريض است . توي جا افتاده . بايد بهش برسم ». 

سر به اطراف چرخانده بود .

: رفت پتوي كهنه را از روي تخت برداشت . سالم و سريع قدم برمي داشت . پتو را آورد . روي شانه های من انداخت . غريد :« سرما و گرما هم حالي ات نيست  ؟ اقلاً خودت را بپوش !»

زن ، جواب نداده بود . فقط چشم به او دوخته بود كه روي تخت نشسته بود . گفته بود :« نمي توانم بيايم . نمي توانم هر روز يك بسته نان بزنم زير بغل بيايم اينجا . قناعت بكن ببينم چه مي شود ... خوب است اقلاً كم خوراكي !»

پيرزن جواب نداده بود . فكر كرده بود : چه عجب ، به حرف آمد . آنهم بعد از اين همه سال !

صداي شديدِ ترمز ِ ماشيني او را به خود آورد . چشم از اتاق خلوت گرفت و به خيابان نگاه كرد . مرد ميانسالي روي آسفالت افتاده بود و دست و پا مي زد . خون از بدن اش راه گرفته بود . پالتوی ماهوتي دودي رنگ ، شال ِ پشمي سورمه اي چهار خانه و كلاهِ كپي خاكستري رنگ اش خونين و گِل آلود شده بود . ماشين سواري زرد رنگي به فاصله يك قدم از او ايستاده بود . شيشه ي جلوي سواري ، خُرد شده بود . مردم دور مرد و ماشين حلقه زده بودند . پيرزن سر از پنجره بيرون برد و داد زد : واي امير . امير ! 

اما بي درنگ سرش را عقب كشيد . از خودش پرسيد : امير كيه ؟

صدايي در ذهن اش طنين انداخت :  « چاره ي چفت . چاره ي چفت ! »

به خودش فشار آورد تا صاحب ِ صدا را تشخيص بدهد . لب هايش جنبيد : روي تخت نشسته بود . روي تختِ من . گفت :« اقلاً پنجره را ببند . از پشتِ شيشه نگاه كن . نمي تواني ؟ » بعد ، غريد : « سرد است ، سرد . نمي فهمي ؟» 

جواب نشنيده بود . خودش را جابه جا كرده بود . تخت به جيروجار افتاده بود . گفته بود : « كاش بميري تا از دست تو يكي ، راحت بشوم ».

لحظه اي ساكت مانده به او چشم دوخته بود كه پشت به پنجره ، روبه اتاق ايستاده بود . زردي انتظار را روي سفيدي چشم هايش ديده بود . ناليده بود : «اي چاره ي چفت . گفتم خوب است مي روم و اقلاً از دستِ خل بازي هاي تو راحت مي شوم . ندانستم خودم را از چاله درمي آورم و به چاه مي اندازم. بسوزي شانس . بسوزي بختِ سياه !»

از روي تخت بلند شده، نزديكِ پيرزن آمده بود . نگاه ش به آينه افتاده بود . همانجا ايستاده و به خودش زل زده بود . از لحاظِ شكل و قد و قواره هيچ تفاوتي با پيرزن نداشت اما دندان هاي او سالم بود. چاق ، با نشاط و جوانتر مي نمود . پيراهن ِ سفيدي با گل هاي ريز ِ سرخ و صورتي به تن داشت و روسري نو گُل و بته داري به سربسته بود .

نگاه پيرزن به خيابان بود اما آنچه در آنجا جريان داشت ،را نمي ديد . حتا همهمه ي جمعيت را  نمي شنيد . ساكت مانده ، به فكر فرو رفته بود . سايه اي از برابر چشم هايش گذشت . ناخودآگاه ، با نگاه اش ردِ سايه را دنبال كرد . چشم به آسمان دوخت . خورشيد مي رفت تا در انتهاي افق ، پشتِ بُريده گي هاي كوه ، غروب كند . لكه هاي كوچك و بزرگِ ابر نيمي از آسمان را فرا گرفته بود .

هياهوي گنجشك ها بلند بود . روي شاخه هاي لُختِ چنار ، به رديف نشسته بودند . پروازهاي كوتاهي مي كردند . دوباره مي نشستند . با جابه جا شدن هاي مكرر تعادل يكديگر را به هم مي زدند . در هم مي پلكيدند .

قطره اي اشك از مژه هاي پيرزن چكيد . دست بلند كرد و گوشه ي چشم اش را پاك كرد . خيال كرد صداي هق هق گريه اي را مي شنود .  به پشت سرش نگاه كرد . اتاق رو به تاريكي مي رفت : چه عجب ، يك دفعه گريه كرد . آنهم بعد از اين همه سال ... لابد دل اش خيلي پُر بود !

خيال كرد او را مي بيند كه هق هق ، گريه مي كند . شانه هايش به شدت مي لرزد . دقايقي فقط صداي گريه ي اوست كه در سكوتِ اتاق مي پيچد . بعد ، مُف ش را بالا مي كشد . با پشتِ دست اشك هاي صورت اش را پاك مي كند . سعي مي كند بخندد . مي گويد : « چقدر حرف زدم !»

مي رود والور گوشه ي اتاق را تكان مي دهد . مي گويد :« هنوز كه نفت اش تمام نشده . مگر شب ها روشن اش نمي كني ؟» 

و چشم به او می دوزد كه سرد و ساكت به حركات اش خيره شده است . والور را رها مي كند . بلند مي شود . مي گويد : « يك شب از سرما يخ مي زني ، ها . اقلاً به فكر خودت باش !»

گشتي دور اتاق مي زند . سعي مي كند رختخواب را مرتب كند . دو سه ضربه به آن مي زند و رهايش مي كند . به طرف يخچال مي رود . در ِآن را باز مي كند و مي بندد . مي خواهد دستي به اتاق بكشد . حوصله ندارد . مي گويد : « سي سال است كه باهات نامهرباني مي كنم . بهت نمي رسم . تروخشك ات نمي كنم . با وجود اين كه توي دنيا جز من كسي را نداري . من هم جز تو هيچ كس را ندارم . اما شايد نداني چرا باهات خوب نيستم . شايد توي دل ات نفرين ام مي كني . ولي خب ، دليل دارم . اگر چه عذاب مي كشم اما خودم را راضي كرده ام كه دارم انتقام مي گيرم . آخر ، وجودِ تو باعث شد دستپاچه بشوم . چشم و گوش بسته خودم را توي چاه بيندازم . يك دختر جوان بيست و چهار پنج ساله كه بيشتر نبودم . يك دختر ِ بي كَس . تو هم امان نمي دادي فكر كنم . همه اش نگران ات بودم . اگر نبودي ، خانه خلوت بود . مي شد محك اش بزنم . اين را حالا مي گويم . حالا كه ديگر آب از سرم گذشته است . كاش از روز اول نبوديم . نه تو ، نه من ! »

چادرش را برمي دارد . نگاهي به بيرون مي اندازد :« بايد بروم . ديرم شده ».

چادر را سرش مي كند . پشت مي كند تا برود . جلوي در كه مي رسد ، برمي گردد :« همين روزها همدرد مي شويم . تو هم ديگر منتظر نمان . آخر منتظر كي هستي ؟ ...» 

پيرزن ، چشم به در ِ بسته دوخته بود . هنوز صداي او در كاسه ي سرش طنين مي انداخت :« آخر ، منتظر ِ كي هستي ؟ ...‌ آخر ، منتظر كي هستي ؟ ...» 

لب هايش جنبيد : كي بود رفت ؟ ... چند روز است ؟ ... پس چرا ديگر نمي آيد ؟ ... 

آه كشيد : نه اين مي آيد ، نه آن . 

خيال كرد پتو از روي شانه هاي لاغرش لغزيد ؛ افتاد . به زمين نگاه كرد . چيزي نديد . سوز ِ سردي تا اعماق ِ وجودش رخنه كرد . لرزش ريزي  سر و صورت اش را تكان داد . چشم از اتاق ِ تاريك گرفت و به خيابان زل زد . چراغ هاي خيابان و مغازه ها روشن شده بود . ماشين ها به سرعت در رفت و آمد بودند . پياده روها از جميعت موج مي زد . همه شتابان بودند . اثري از مردِ مصدوم نبود اما ماشين زرد رنگ ، گوشه ي خيابان ، زير درختِ قطور ِ چنار ، توي تاريكي پارك شده بود .

زير لب زمزمه كرد : اگر برده باشندش كلانتري ، چه ؟

بي درنگ سعي كرد اين خيال را از خودش براند : مگر چكار كرده ؟ ... اهل هيچ فرقه اي نيست . يك جوان ِ خوب و شوخ و شنگِ نجيب . كار به كار كسي ندارد كه ... پس چرا نيامد ؟ ...

دختر بچه اي سرگردان ، توي پياده رو به اين طرف و آن طرف مي دويد . اشك مي ريخت . سربلند مي كرد و به زن ها زل می زد . به هر طرف سر مي كشيد . مسافتي رو به بالا مي رفت.  داخل ِ مغازه ها ، خيابان و مردم را نگاه مي كرد . دوباره برمي گشت ؛ همان مقداري را كه رفته بود ، رو به پايين مي دويد . اشك از پهنه ي صورت اش راه گرفته بود . لب هايش مي لرزيد . انگار اسم ِ كسي را توي دل اش تكرار مي كرد . هر زني را كه مي ديد ، براي لحظه اي از گريه باز مي ماند ؛ مي دويد . از او جلو مي زد . سربلند مي كرد و صورت اش را می کاوید . دوباره گريه را از سر مي گرفت . پيرمردي عصا زنان ، كه توي پالتوي ضخيم اش خم شده بود ، نزديك شد . سعي كرد جلوي او را بگيرد . پرسيد : بچه جان گم شدي ؟ ...

طوفاني وزيد . همه كس و همه جا را در خود پيچيد . بقيه ي گفته ي پيرمرد را با خود بُرد . رهگذرها پشت به باد ايستادند . باد در لباس هايشان پيچيد . دختر بچه سرش را تكان داد . يك قدم به عقب پرت شد . سعي كرد در برابر باد مقاومت كند . وحشتزده به پيرمرد زل زد . پيرمرد زانو زد تا او را نوازش بكند . بچه خودش را پس كشيد . رفت . پيرمرد با صداي لرزاني داد زد : جايي نرو بچه جان . همين جا باش تا زود پيداي ات كنند !

دخترك بين جمعيت گم شد . پيرمرد رفت . سياهي شب روي شهر سايه انداخته بود . پيرزن گفت : يعني گم شده؟ ... شهر را گم كرده ، يا خانه را ؟ ...

به خودش فشار آورد . پاسخي نيافت . آسمان زير ابرها گم شده بود : خدايا برف نيايد.... اگر برف ببارد ، او ديگر نمي آيد !... 

در خيابان ، اگر چه چراغ ِ ماشين ها و مغازه ها روشن بود ، اما چهره ي مردم به خوبي ديده نمي شد . صورت شان در سياهي فرو رفته بود . اگر از مقابل ِ چراغي مي گذشتند ، نوري كه مي تابيد فقط قسمتِ كمي از چهره شان را روشن مي كرد كه آن هم بلافاصله در تاريكي فرو مي رفت . پيرزن سعي كرد قيافه ها را تشخيص بدهد . مشكل بود . دست دراز كرد . لقمه اي نان از سفره بيرون آورد و به دهان گذاشت . يك جرعه آب نوشيد . سفره را برداشت و توي تاقچه گذاشت . اتاق در تاريكي فرو رفته بود . جايي را نمي ديد . به سختي راه اش را پيدا مي كرد . شيشه ي آب را بُرد توی يخچال گذاشت . به طرف پنجره برگشت . خم شد و به بيرون سركشيد : نخير . هيچ جا پيدا نيست ! 

از انبوهِ جمعيت كاسته شده بود ؛ از تعدادِ ماشين ها هم . تك و توكي از مغازه دارها كركره ي مغازه را پايين مي كشيدند و دكان شان را مي بستند . پيرزن ، دقايقي همچنان ماند . چيزي را نمي ديد . خسته شد . آه كشيد . پنجره را بست . برگشت و به سمتِ تخت رفت . روي آن نشست . لباس اش را بيرون آورد . سر به اطراف چرخاند. همه جا تاريك بود . دراز شد . لحاف را روي خودش كشيد . احساس ِ سرما كرد . پاهايش را جمع كرد . به تاريكي زل زد . صداي او را شنيد كه مي پرسيد:«  آخر ، منتظر كي هستي ؟ ... » 

از خودش پرسيد : منتظر كي هستم ؟ ... 

کم کم سرما از تن اش بيرون مي رفت . نگاه اش به پنجره افتاد . پرده را نكشيده بود . خواست بلند شود برود آن رابیاندازد . منصرف شد . تن اش گرم شده بود اما هنوز سرما روي پوستِ صورت اش مي دويد . پلك هايش را روي هم گذاشت : منتظر ِ كي هستم ؟ ...

لحظه اي در سياهي سرگردان ماند : وقتي بيايد ، اول مي گويم اسم ات را فراموش كردم . اسم ات چه بود ؟

   چشم هايش گرم شد : دروغ گفت . مي آيد . خودش گفت بر مي گردم .

سينه اش بالا و پايين رفت . خواب آلود زمزمه كرد : امروز هم نيامد ... امروز هم نيامد !

همه جا در سياهي و سكوت فرو رفت .

***

تقه اي به درخورد . سكوتِ اتاق شكست : دل ام ، هُري مي ريزد پايين .

چشم به تاريكي دوخت . كيه ؟ ... كيه ؟ ... 

        : منم . مينا ، منم . چرا در را باز نمي كني ؟

صدا، آشنا بود . يادش آمد اولين بار است كه مي گويد « مينا » . تعجب كرد . نيم خيز شد ؛ به سرعتِ برق . لحاف را از رويش كنار زد . ذوق كرد . قلب اش تند و تند تپيد . رعشه ي شادي به جان اش افتاد . داد زد : در باز است . من كه قفل اش نكرده م .

و از خودش پرسيد : يعني حالا ديگر صدايم را مي شناسد ؟ ... بعد از اين همه سال ؟ كاش اتاق را تميز مي كردم . به خودم مي رسيدم !

دستي به سر و صورت اش كشيد . به موهاي تُنُک اش چنگ انداخت . از انگشت هاي لاغرش به جاي شانه استفاده كرد . جيروجار ِ تخته هاي پوسيده بلند شد . در باز شد . سياهي اتاق جنبيد . سرما و بوي خاك و پوسيده گي به درون دويد . زن ، با چشم هاي رك زده به رو به رویش خيره ماند . چيزي نمي ديد . حرف كه زد ، صدا در گلويش گره خورد . كم مانده بود اشك اش سرازير بشود : چه دير آمدي . اما اين دفعه انگار خودتي !

صداي تق و تق برخوردِ مشتي استخوان بلند شد . آمد . همانجا ، کمی با فاصله از در ايستاد و متعجب نگاه کرد . در چشم هايش دو شعله ي سرخ زبانه مي كشيد . دهان كه باز كرد ، بوي خاك و كهنه گي بيشتر شد . پرسيد : دير ؟ 

چشم هايش در تاريكي برق مي زد . زن گفت : برق نيست . فانوس روشن بكنم ؟

حالا ديگر صدايش نمي لرزيد . گرم شده بود . با نشاط بود . خودش را جمع و جور كرد . روي تخت نشست . كمرش را راست گرفت . حس كرد رايحه ي خوشي به مشام اش مي رسد . مرد جواب داد : نه .               نمي خواهد . مي خواهم بروم .

صدايش خسته بود ؛ خسته و دور . زن خنديد . لثه ي بي دندان اش بيرون افتاد . دقت كرد تا اندام ِ ورزيده و شاداب ِ مرد را ببيند . جز سياهي ، چيزي نديد . گفت : پس دروغ بود . مي گفت مي خواهي بروي . مي بينم كه نرفتي . الهي شكر . 

جابه جا شد . خواست از تخت پايين بيايد . پشيمان شد . ادامه داد : چه عجب ، اين دفعه اشتباه نكردي . تو كه هر شب مي گفتي مريم . تازه يادت افتاد بعد از اين همه سال ؟

از خودش پرسيد. : مينا يا مريم ؟ ... 

لب باز كرد : كداممان ...

خيلي زود حرف اش را ناتمام رها كرد . هراسان شد : مي خواهي بروي ؟ ... به همين زودي ؟ ... تو كه حالا آمدي !

: چاره اي نيست . زندگي است ديگر . چكارش مي شود كرد ؟ بايد رفت . 

مرد ، سعي كرد بخندد . پيدا بود هيچ رغبتي به رفتن نداشته است . از بين لنگه هاي در ، نسيمي به داخل وزيد . اتاق سرد شد . سرما روي پوستِ زن دويد . لرزيد . بغض كرد . آنهمه شوق به يكباره رنگ باخت : كجا ؟ 

دوباره صدايش مي لرزيد .

: سفر . يك مسافرتِ دور و دراز به جايي كه حتا از شنيدن ِ اسم اش هم وحشت مي كني 

ناليد : همين حالا ... همين حالا ؟ ... 

رنگِ صداي مرد سياه بود . حرف كه زد ، تمسخر و حسرت در كلام اش موج زد : يك هفته است كه سفرم را شروع كرده ام . يك هفته . درست از پنج شنبه شب ِ هفته ي قبل . به خاطر تو از نيمه ی راه برگشتم.  آمدم باهات خداحافظي كنم . يادم رفته بود . وحشت نكن ...

اما زن ترسيد . به تاريكي زل زد . او را ديد . استخوان هاي خاك آلوده اي كه در پارچه ي سفيدي پيچيده شده بود . دستِ راست تا كتف و پاي چپ تا زانو از پارچه بيرون مانده بود . روي جمجمه اش چند تار موي سفيد بود ؛ موهاي سفيدي كه نيمي از آن با حنا رنگ شده بود . روي آرواره هاي بي پوشش سه چهار دندان ِ كژ و كوله بود . گوشه ي پارچه با وزش نسيم تكان مي خورد . باورش نشد . ساكت ماند : مي گويم برق نيست ، فانوس روشن بكنم ؟ دل ام مي خواهد بلند شوم و به پايش بيفتم . مثل هر شب . دست روي شانه ام مي گذارد . دست اش گرم و نرم است . مي گويد : « تو كار ِ هزار برق را مي كني ‏، فانوس مي خواهم چكار ؟ » لحن اش مثل باران ِ بهاري ملايم است . ملايم و لذت بخش . موهاي بلندِ بافته ام را نوازش مي كند . مي خواهم بلند شوم پذيرايي كنم . مي گويد : « نه . زحمت نكش . نمي خواهد . مي خواهم بروم . فقط آمدم بهت بگويم اگر چند روزي دير كردم ، نگران نباش . زودي برمي گردم ». مي دانم بر مي گردد . فردا شب هم همين حرف را            مي زند . اما مي ترسم . دستپاچه مي شوم . مثل هر شب . مي پرسم : كجا . كجا مي خواهي بروي ؟ هنوز از اين كه تنبلي كرده ام اتاق را گردگيري نكرده ام ناراحت ام . نمي دانم توي اين تاريكي جايي را مي بيند ؛ يا نه . جواب مي دهد : « يك سفر ِ كوتاه . همين دور و برها . فقط آمدم بگويم اگر چند روزي دير كردم ، نگران نباش .                برمي گردم . »

مرد سكوت را شكست : آمدم ازت عذرخواهي كنم . حلاليت بخواهم .

صدايش انگار از دل ِ تونلي از غبار بيرون مي آمد . زن پرسيد : به خاطر اين چند شبي كه نيامدي ؟ ... 

مرد ، يك هفته غيبت داشت ؛ دقيقا از پنج شنبه شب ِ هفته ي قبل . آنهم پس از اين همه سال كه بي وقفه ، هر شب آمده بود . زن ، لب باز كرد تا ادامه بدهد : اين چند شب خيلي سخت گذشت . اتاق بي روح بود .

خواست بپرسد : چرا نيامدي ؟ 

ناگهان شهابي در ذهن اش گذشت . ترس سراپايش را گرفت . بغض در گلويش جمع شد . از سرما لرزيد . پرسيد : چه حلاليتي ؟ ... حلاليت براي چه ؟ ... 

سياهي تكان خورد . صداي سايش و خرچ و خرچ ِ به هم خوردن ِ استخوان ها بلند شد . بوي پوسيده گي اتاق راپُر كرد . صداي خفه و شكسته ي مرد به گوش رسيد : براي اين همه سال . اين همه سالي كه منتظرم بودي . مي ديدم چقدر زجر مي كشي . چطور هر روز پشتِ پنجره مي ايستي و چشم مي دوزي كه مرا ببيني . آنقدر انتظار كشيدي كه رنگِ انتظار توي چشم هايت نقش شده . هيچ آرزويي نداشتي جز ديدن ِ من . جالب اين جاست كه مرا مي ديدي ؛ هر روز . اما من ِ بي رحم ؛ من ِ سنگدل آشنايي نمي دادم . پوزخند مي زدم و رد مي شدم . تو مرا نمي شناختي ؛ حتا اگر برايت دست تكان مي دادم ، كه ندادم ؛ هيچ وقت . حالا پشيمان ام . يك هفته وقت بود براي فكر كردن . يك گوشه جايي ماندم و فكر كردم . ديدم خيلي ظلم كردم . به تو از همه بيشتر . اقلاً بايد خودم را از خيال ات بيرون مي راندم . كاري مي كردم . قدمي برمي داشتم . با نصيحت . با حرف . هزار راه داشت . اما من هيچ كاري نكردم . هيچ قدمي بر نداشتم . نه آن زمان كه جوان بودم ؛ جوان و مغرور و سرمست و نه دوران ِ پيري كه ديگر عشق و عاشقي برايم مفهومي نداشت ؛ حتا وقتي هم كه حسابي حسابي پير شدم . اين غرور ِ لامذهب چه هست ! چه لذتي مي بُردم از اين كه تو را پشتِ پنجره كاشته ام . يك عمر ! اما چه فايده . وقتي آدم به خودش مي آيد ؛ وقتي آدم مي فهمد اشتباه كرده كه ديگر خيلي دير شده است . پشيماني و عذرخواهي و حسرتِ فرصت هاي خوب ِ از دست رفته ، نعمتِ دوران ِ ناتواني است ؛ وقتي آدم كاملاً از پا در بيايد !

پیرزن عتراض کرد: چه می گویی . این حرف ها چیست ؟ تو که هر شب اینجایی ، هرشب . زودی یادت رفت ... توی یک هفته ؟!

به نظر رسید مرد پوزخند می زند ، اگرچه ساکت بود ؛ حتماً نگاه اش را هم به زمین دوخته بود.

زن حس كرد از پا در آمده است . در هم شكست . كمرش خم شد. قطره اي اشك در چشم هايش حلقه زد . ناليد : پس راست راستي رفتي . رفتي . آخر ، تو كه هيچ وقت اينجور حرف نمي زدي . هميشه شوخ و شنگول بودي ؛ سرمست !

و با حسرت به سياهي زل زد : اما مگر توي يك هفته همه ي گوشتِ تن ِ آدم مي ريزد ؟ 

گره ي بغض ، صدايش راشكست . مرد جواب داد : نه . گوشت ها را جا گذاشتم تا سبك تر باشم . 

: چه سبكي اي ؟ من مي خواهم اميدِ دل ام سنگين باشد . سنگين و با ابهت . مردي كه هيچ زني از ديدن اش سير نشود . جوان ، رشيد . چهارشانه . چشم و ابرو مشكي . خوش قد و بالا . رعنا . شوخ . خندان. خوشگل !

از اين كه يكباره اين مشخصات در ذهن اش نقش بست ، تعجب كرد . هيچ شبي به اين ظرافت فكر نكرده بود . هر شب فقط حضور ِ مرد را حس مي كرد . با او به گفت و گو مي نشست اما به چهره و قد و قامت اش توجه نكرده بود . در اين مدت انگار با توده اي مهِ در هم فشرده ديدار كرده بود . حالا مي ديد او کم کم برايش شكل مي گيرد . مجسم مي شود ؛ مثل عكس ِ كهنه ي خاك آلوده اي كه ناگهان از پستوي خانه پيدا شود و با ديدن اش ، چهره هاي فراموش شده ، خاطراتِ محو شده و روزهاي گم شده به ياد بيايد .

مرد پرسيد : به چه فكر مي كني ؟

صدايش سكوتِ اتاق را لرزاند و بي درنگ در سياهي محو شد . لب هاي زن همچنان به هم فشرده شده بود : دوباره مي پرسم : كجا ؟ كجا مي خواهي بروي ؟ و سرم را تكان مي دهم تا خرمن ِ موهاي قشنگ و سياه ام مثل يك دامن ِ بلندِ مشكي چرخ بزند . سينه ام را جلو مي دهم . خودم را به رخ اش مي كشم . خوب شد جوراب ِ سفيدِ ساقه كوتاه پوشيدم . دامن ِ پليسه ي مشكي ، بلوز ِ نازكِ قرمز ، چسب ِ تن ام . چه بدن ِ شادابي دارم . چقدر جوان هستم ؛ مثل قرص ماه ، چاق و سفيد و تُپل . مي گويد : « همين دور و برها . چه مي خواهي برايت سوقات بياورم ؟» مكث مي كنم . آه مي كشم . به اين جدايي راضي نيستم ؛ هر قدر هم كوتاه باشد . مي گويم : هيچي . فقط خودت! مي خندد . برق دندان هاي سفيد و ريزش را مي بينم . چه عطر و ادوكلني به خودش زده است . مي گويد : « شوخي را بگذار كنار . من كه هيچ ام . يك سوقاتي خوب بگو » . ساكت مي مانم . چه سوقاتي اي خوبتر از خودش . به كنارم نگاه مي كنم . به او كه از اين فاصله ي كوتاه گرماي تن اش را حس مي كنم . به دست هاي لطيف ام كه به هم حلقه شده اند . شوخي نيست . جدي ست . فقط خودش را مي خواهم . اصرار مي كند : « بگو . بگو . بگو ديگر ، چه مي خواهي ؟ »

كلمه اي كه از دهان پيرزن بيرون آمد ، مثل آه بود ؛ وارفته و ناپایدار : دل ات!

مرد نشيند . غرق در انديشه بود . حالت اش به گونه اي بود كه انگار مي خنديد .

:خنده از صورت اش دور نمي شود . هميشه اينجور است ؛ شاد و شنگول . جواب مي دهد : « اين كه همين جا گرو است ، پيش ِ خودت . يك چيز ِ ديگر بگو ». چه مي توانم بگويم ؟ چه مي خواهم جز خودش ؟ مي خواهم زار بزنم : يك عمر ، يك عمر به انتظارت بودم. چشم هايم خشكيد . موهايم سفيد شد . استخوان هايم پوك شد آنقدر چشم به راه ات بودم . حالا زود مي خواهي بروي ، بي انصاف ؟ اما نمي گويم . دل ام راضي نيست ناراحت اش كنم . مگر ديوانه ام ؟

پرسيد : پس چرا همين جور جلوي در ، مانده اي ؟ بيا جلو ؟ مي خواهم ببينم ات .

مرد گفت : باشد .

بعد ، تاريكي تكان خورد . صداي كِش كِش ِ سايش ِ پارچه و آهنگِ خشك و خفه ي پاهايش در سكوتِ اتاق پيچيد . جلو آمد . به فاصله ي كمي از زن ، روي لبه ي تخت نشست . جير و جار ِ استخوان هايش همهمه ي خشكي ايجاد كرده بود . دستِ زن را گرفت و بوسيد . دست و دندان هايش سرد بود . هيچ نشاني از گرماي زندگي نداشت : آن گرماي روز اول ؛ آن داغي اي كه بعد از سي سال ، چهل سال ، چند سال ؟ هنوز زير پوست ام مي دود ، پس كو ؟ 

: بيرون خيلي سرده ... ؟

مرد جواب داد : همه جا يخ كرده . دارم مي لرزم .

: من هم دارم مي لرزم . سرماي تن ات به من هم سرايت كرده . يك چيزي بگو تا گرم بشويم !

شعله ي چشم هاي مرد ، كم سو شد . با لحن نرم و مهرباني پرسيد : از چه ؟

زن سعي كرد طرح تيره ي شانه هاي عريض و قامتِ بلند او را از سياهي تشخيص بدهد . بي درنگ جواب داد : از چيزهاي خوب . از خودمان . 

: از خودمان ؟! ... بين ما كه چيزي نبود !

زن ، رنجيد . آشكارا صداي شكستن ِ دل ِ خودش را شنيد . نخواست خودش را از تك و تا بيندازد . اعتراض كرد : چطور چيزي نبوده ؛ پس آن دفعه چه بود ؟ خب ، يك نگاه ، اگر هم اتفاقي باشد ، مگر باعثِ عشق نمي شود ؟ تازه ، تنها نگاه نبود . دست ام را بوسيدي كه . نوازش ام كردي كه . يادت رفته؟ مگر نگفتي مينا ؟

مرد سر به زير انداخت . زمزمه كرد . اشتباه كردم .

و يكباره ساكت شد.

: مي گويم : از چيزهاي خوب بگو . از خودمان . از عشق مان . مي خندد . چشم هاي درشتِ قشنگ اش را به من مي دوزد . لب هايش خوشگل وگوشتالوست . مي گويد : « تو بگو . من دوست دارم فقط گوش كنم . صدايت را بشنوم . »

چشم هاي زن برق زد . رشته ي افكارش را پاره كرد . پرسيد : اگر گفتي اولين دفعه اي كه همديگر را لمس كرديم كي بود ، كجا بود ؟

صدايش سياهي اتاق را لرزاند . دقايقي در سكوت گذشت . بعد ، مرد بي آن كه سربلند كند ، جواب داد : نمي دانم . تو بگو . من فراموش كرده ام .

صدايش سرد و دور بود . لب هاي زن لرزيد . رنجش در كلام اش موج زد : چطور فراموش كردي؟ ... من كه هيچ وقت فراموش اش نمي كنم . يعني با همان زنده ام ؛ با همان مانده ام ، اين همه سال !

مرد سربلند كرد و چشم به او دوخت . شعله ي چشم هايش آبي شده بود . از نگاه اش مهرباني مي باريد . دست دراز كرد با احتياط موهاي سفيد و كم پشتِ زن را نوازش كرد . جواب داد: خب ، مشغله ي من زياده بوده . حالا تو بگو ، شايد يادم بيايد !  

زن كمي نرم شد اما همچنان صداي پير و ناتوان اش از اعتراض مي لرزيد : اما من اگر همه ي كارهاي دنيا را روي سرم بريزند ، باز فراموش اش نمي كنم . اين كه مي گويند مردها بي وفا هستند ، راست است ها !

مرد خنديد . خنده اش بي صدا بود . اگر چه لب نداشت اما از حركتِ آرواره هايش پيدا بود كه               مي خندد . شكافِ سياهي در تاريكي باز و بسته مي شد . زن ، خودش را جمع كرد . رعشه ي ريزي زير پوست اش دويد . بوي خاك و كهنه گي آزارش مي داد . خيال كرد صداي مرد را مي شنود كه اصرار مي كند : « بگو . بگو . مرگِ من بگو ».

پرسيد : مرگ تو ؟!

جوابي نشنيد . لحظه اي به فكر فرو رفت . بعد ، زمزمه كنان گفت : من همين جا نشسته بودم ؛ توي همين اتاق . روي همين تخت . اما نه . آن وقت ها تخت نبود . مبل بود ، صندلي ؛ يادم نيست . خوشگل بودم . خوشگل و تپل و مپل . پوست ام مثل برف سفيد بود . دندان هايم سالم . موهايم سياهِ سياه . آنقدر قشنگ بودم كه هر پسري ، هر مردي عاشق ام مي شد . مگر جرأت داشتم كوچه بروم ؟ تازه ، اگر هم مي خواستم بروم ، مگر مي گذاشت ؟ مثل ديو زنجيرم كرده بود . مي دانست همه برايم كمين كرده اند . دوست ام دارند . حسوديش مي شد . بعد ، تو در زدي . مثل امشب . مثل آن روزها كه هر روز غروب مي آمدي . انگار آن روز يك كمي زودتر آمده بودي . من تنها بودم . تنها و غمگين . لباس كهنه هاي خانه را پوشيده بودم . با همان روسري كه تو دوست اش داشتي . پرسيدم : كيه ؟ ... كيه ؟... گفتي : « منم ، مريم ، منم . چرا در را باز نمي كني ؟ » از اين كه اشتباه كرده بودي لج ام گرفت . گفتم : در باز است . من كه قفل اش نكرده م . آن وقت متوجه شدي چفتِ در را از بيرون انداخته اند . در را باز كردي و آمدي تو . قدت بلند بود ؛ بلندتر از حالا . شانه هايت پهن تر . موهايت يكدست سياه . صورت ات قشنگ . چشم هايت درشت . با چشم و لب مي خنديدي . از اين كه تنها بودم تعجب كردي . اولين باري بود كه مرا تنها مي ديدي . پرسيدي : « چيه ، آن خل و چل زنداني ات كرده ؟ » از اين كه خل و چل از دهان ات بيرون پريده بود ، ترسيدي . خودت را جمع و جور كردي و طوري نگاه ام كردي كه دل ام سوخت . خيال كردي بدم مي آيد . البته اگر او بود ، جرات نداشتي اين حرف را بزني . ازش حساب مي كشيدي . اشك توي چشم هايم جمع شد . بغض كردم . گفتم : آره . دارم دق مي كنم از دست اش . پرسيدي : « كجا رفته ؟ گم نشود ». گفتم : گورش را گم كرده . رفته خريد . پرسيدي :« خريد ؟ » ترس و تعجب در نگاه ات بود . ديگر نتوانستم طاقت بياورم . زدم زير گريه . جلو آمدي . روبه رويم زانو زدي . پرسيدي :« چيه . چرا گريه مي كني ؟» ناليدم : ديگر طاقت ندارم . دارم دق مي كنم . توي اين خانه دارم مي پوسم . مي ميرم . دست ام را گرفتي و بوسيدي . اولين باري بود كه مرا لمس مي كردي. لب هايت داغ بود . داغِ ِ داغ . نوازش ام كردي . گفتي :« ناراحت نباش . دو سه روز ديگر عروسي مي كنيم . او را مي گذاريم همين جا ، توي همين خانه . خودمان مي رويم يك جاي ديگر .اما خدا را خوش نمي آيد . تو هر روز بايد بيايي و بهش سربزني . به فكر خوراك و پوشاك اش باشي . خصوصاً زمستان ها ، از سرما نميرد ». گفتم : نمي ميرد . او ، نمي ميرد ! و ناليدم : كاش بميرد تا از دست اش راحت بشوم . خنديدي . دوباره دست ام را بوسيدي . لب هايت داغ بود . داغِ ِ داغ . گفتي : « خدا نكند . چكارش داري بيچاره را ؟» مي بيني ؟ همه ی حرف هايت يادم هست . موبه مو . تعجب نمي كني ؛ آنهم بعد از اين همه سال ؟ بعد ، رفتي و بسته را از پشتِ در آوردي . بسته خيلي بزرگ بود . آن را باز كردي . لباسي از تور ِ سپيد . مرواري دوزي شده . حالا مي بيني چقدر كهنه شده ؟ اما نگه اش داشتم . نگذاشتم از بين برود . گفتي :« اين هم همان لباسي كه انتخاب كردي ، از همان مغازه ، ولي كرايه اش نكرده ام ؛ خريده امش تا هميشه داشته باشي اش ». چشم هايت از شادي برق مي زد . از جا پريدم . آن را گرفتم و دور اتاق چرخيدم . تند و تند اشك هايم را پاك كردم . جلوي آينه رفتم . همين آينه ي قدی . آن وقت ها نو بود . هيچ لكه و زده اي نداشت . توي يك چشم به هم زدن لباس هاي كهنه را دور انداختم . لباس توري را پوشيدم . آخ ، چقدر خوشگل شده بودم . مثل ماه . پنجه ي آفتاب . تو با لذت نگاه ام مي كردي . صورت ات سرخ شده بود . چشم هايت كم كم پشتِ هاله اي از گرما گم شد . پاشدي . جلو آمدي . دست هايت داغِ ِ داغ بود . داشتم گرم مي شدم كه كه يكهو در ِ اتاق باز شد ؛ به شدت . آمد . مثل ديوانه ها داد كشيد . به طرف ام دويد . خودش را روي من انداخت . به سروصورت ام چنگ زد . موهايم را گرفت و كشيد . فحش ام داد . تو با تعجب نگاه مان مي كردي . يادت هست ؟

مرد ، سري تكان داد . طرحي از غمخند روي آرواره هايش نقش شده بود . زمزمه كرد : همان وقت بود كه متوجه اشتباهِ خودم شدم . اما حساب كردم كه ضرر نكرده ام . چشم هايم باز شده بود . مي ديدم نبايد از تو غافل باشم . تو ، همانجور كه مي گويي ، واقعاً قشنگ بودي . اما چه فايده . با حلوا حلوا گفتن كه دهان شيرين نمي شود !

بعد ، آه كشيد و ساكت ماند . هر دو در تاريكي چشم به يكديگر دوختند . لحظاتي ساكت ماندند . زن ، دستي به لباس توري كشيد . آرام دست پيش برد و پنجه ي يخ زده ي مرد را در مشت فشرد . دل دل كرد آن را به لب نزديك كند ؛ ببوسد و روي قلب اش بگذارد : مي بيني ؟ اين همان لباس است . دارد مي پوسد . به هزار سختي تا حالا نگه اش داشته ام . بعد از آنهمه جنگ و مرافعه ، مگر گذاشتم از تن ام درش بياورد ؟

لحظه اي مكث كرد . بعد پرسيد : پس ديگر كي عروسي مي كنيم ؟

در صدايش التماس موج مي زد . مي خواست هق هق گريه كند . رنجيده ، بگويد : بيشتر از اين بتُرشم ؟

اما نگفت . نمي خواست باعثِ ناراحتي مرد بشود . ساكت ماند و چشم به آرواره هاي او دوخت كه روي هم چفت شده بود

: صدايش را مي شنوم كه مثل مخمل نرم و لطيف است . مي گويد : « خيلي وقت است كه فرشته ها توي آسمان ها خطبه ي عقدِ ما را خوانده اند ؛ فقط مانده يك جشن و سرورِ ِ زميني !»

هر دو ، خاموش بودند و به نجواي سكوت گوش مي دادند . زن ، حرف هاي بسياري براي گفتن داشت . مي خواست بگويد : يادم نيست كي رفتي . اما از وقتي كه رفتي ، ديگر پا از اين خانه بيرون نگذاشتم . بيست سال ، سي سال ، چهل سال ، چقدر ؟ ... مي ترسيدم بيايي و من نباشم . دل ام مي خواست وقتي در مي زني ، پشتِ در نماني ؛ بدوم ، بيايم و خودم در را برايت باز بكنم . اين تنها آرزويم بود . هيچ جا نرفتم . دست به هيچ كاري نزدم تا تو بيايي . همه ي زحماتِ من به عهده ي خواهرم بود . خواهر ِ بيچاره ام . خواهر ِ دوقلويم . همان كه گاهي او را به جاي من عوضي مي گرفتي . رو به من مي كردي و اسم او را صدا مي زدي . يادت هست ؟

خنده ي دردناكي روي لب هاي چروكيده اش نشست : و او كه پشتِ سرت بود ، كركر مي خنديد . خل و چل بود . گاهي دچار حواسپرتي مي شد . به شوخي هشدار مي داد : « دفعه ي آخرت باشد ، ها . چيه مدام ما را با هم عوضي مي گيري ؟» اما شوخي نبود . جدي بود . من مي ترسيدم جداً او را با من عوضي بگيري . آخر ، مو نمي زديم با هم . به خاطر همين ، غدغن كرده بودم وقتي تو مي آيي، او توي خانه نباشد . اما مگر گوش مي داد . مگر به خرج اش مي رفت ؟ تو كه خبر نداشتي چقدر دعوا مي كرديم سر ِتو . خصوصاً بعد از ماجراي لباس . تا پيش از آن ، من اهميتي به آنچه در اطراف ام مي گذشت، نمي دادم . اما لباس چشم و گوش ام را باز كرد . فهميدم دنيا دستِ كي است . اگر چه تا تو بودي ، ما به ظاهر با هم مي خنديدیم . خوش بوديم . ولي همين كه مي رفتي ، دعوا و مرافعه مان شروع مي شد . او مي گفت : « آبروي مرا مي بري . كاري مي كني كه پيش ديگران شرمنده باشم ». اگر بداني چقدر گيس ِ يكديگر را كشيديم . خب ، البته او هميشه بَرنده مي شد . اگر چه همقد بوديم ؛ هم شكل بوديم ؛ اما زور ِ او بيشتر بود. از قديم گفته اند ديوانه ها هر چه عقل داشته اند به زورشان داده اند . كتك ام مي زد . فحش ام مي داد .

كار به جايي رسيد كه مجبور شدم تهديدش بكنم اگر خانه اش را از من جدا نكند ، خودم را مي كُشم . داد زد : « باشد خل و چل ، باشد ، دو - سه روز ديگر مي روم از دست ات خلاص مي شوم ، بوزينه » . او به من مي گفت خل و چل . مي گفت بوزينه . به خاطر فحش هايي كه داد مي خواستم چنگ بيندازم چشم هايش را از كاسه بيرون بياورم . زبان اش را ببُرم ؛ اما اين كار را نكردم . صبر كردم شايد بنده ي خدايي پيدا بشود ؛ دست اش را بگذارم توي دست اش ، بفرستم اش خانه ي بخت .اتفاقاً پيدا هم شد و رفت . وقتي رفت كه من روي تختِ بيمارستان بودم ، هشت روز ، نُه روز ، يا بيشتر . يادت هست كه ، بهش گفتي : «اوخ اوخ ، چكارش كردي اين بيچار را ؟ » به من گفتي بيچار . بغض راهِ گلويم را بست . راستي كه بيچاره شده بودم . چكار مي توانستم بكنم ، با چه زباني ؟ مگر قسم و قرآن حالي ات بود ؟ مگر مي توانستم حريفِ زبان ِ وروره ي جادو بشوم ؟ يكهو برايم شده بود سخنور و سخنران ، چه مي دانم افلاطون . برق ِ جنون در چشم هايش مي درخشيد ، خوب ديدم . پاك ديوانه شده بود . جواب داد: « من كه كاريش نكردم . خودش افتاد سرش خورد به جرز ِ ديوار . چكارش كردم مگر ؟ » من خودم افتادم؟ سرم خورد به جرز ِ ديوار ؟ تو باور كردي ؟ اصلا دانستي دعوا سر ِ چه بود ؟ ولي خب ، چاره اي نداشتم ؛ بايد قيدِ همه را مي زدم ؛ حتا عزيزترين كس ام را . سخت بود ، كُشنده ؛ اما عقده ي دل ام خالي مي شد ؛ نفس ِ راحتي مي كشيدم . قدغن كردم نه خودش نه شوهرش حق ندارند پا بگذارند توي اين خانه . اين را به خاطر راحتي خيال ِ تو مي گويم . بعد از تو ، پاي هيچ مردي به اين خانه باز نشد . اگر چه او آمد ، شوهرش را مي گويم. دو - سه روز بعد از عروسي ، آمد و در زد . پرسيدم : كيه . كيه ؟ مثل هر شب كه تو مي آيي و همين را مي پرسم . ولي او كه رمز ِ ما را بلند نبود . نگفت :« منم مريم ، منم . چرا در را باز نمي كني ؟ » يا مثل امشب كه گفتي مينا ، نگفت : « منم مينا ، منم . چرا در را باز نمي كني ؟» گفت : « منم امير ، در را باز كن . باز كن! ». باز نكردم . داد زدم : بروگمشو . برو كثافت . برو احمق . احمق !

نرفت . در زد . التماس كرد . سر از پنجره بيرون بردم و فرياد زدم : هاي ، كمك . امير آمده ، امير !

ترسيد و فرار كرد . از آن روز به بعد ديگر پايش به اينجا نخورد ؛ اما او آمد ، بي اعتنا به اخم و تخم و توپ و تشرم . هنوز هم مي آيد . هر روز با هديه اي كه زير چادر ِ سياه اش مي زند . هديه اش نان است . سفره را باز مي كند . نان را توي آن مي پيچد . به در و ديوار نگاه مي كند . ساعتي ، نه ، كمتر ، چند دقيقه اي مي ماند و چشم مي دوزد به من ؛ بي آن كه حرفي بزند ، يا حرفي بزنم ؛ لام تا كام . مثل دو بخت النصر . بعد ، پا مي شود مي رود ؛ همين . فقط هفت هشت روز پيش بود كه با هم حرف زديم؛ يعني فقط او زد ؛ آنهم يك عالمه . بعد از آنهمه سال . دل اش حسابي پُر بود . نمي توانست ساكت بماند . حتا گريه هم كرد . بعد رفت . از آن روز تا حالا برنگشته . خب ، روزهاي اول كه راضي نبودم بيايد ؛ ولي حالا ديگر عادت كرده ام . اين را هم مي دانم كه اگر نيايد ، از گرسنه گي تلف مي شوم ؛ هر چند بود و نبود او و خودم برايم مهم نيست . مهم فقط تويي كه اين همه سال منتظرت بودم . راستي كجا رفته بودي ؟

پرسش در نگاه اش بود ؛ اما لب از لب جدا نكرد . چشم به تاريكي دوخته بود . مرد به سختي كمر راست كرد . مهره هاي پشت اش تق و تق صداكرد ؛ صدايي خشك و تو خالي . جواب داد : بگويم كجا ؟ راست اش گير افتاده بودم ، توي جهنم . جهنم ِ واقعي را توي همين دنيا به چشم خودم ديدم . با همه ي رگ و پي ام چشيدم . خيال نكن اين مدت همه اش عشق كرده ام و خوش گذرانيده ام . نه . به خدا اگر آدم مثل تو ، يك عمر گوشه جايي را بگيرد و سال تا سال مونس اش فقط خودش باشد و در و ديوارها ، باز كمتر زجر مي كشد تا كسي كه هي پر و پاچه اش را بگيرند و زخم زبان اش بزنند و سر به سرش بگذارند و روزي هزار و يك بهانه برايش بتراشند و منت سرش بگذارند و چه بكنند و چه بكنند؛ تازه چيزي هم عايدش نشود . اين كه مي گويم هر روز ديده ام ات و كيف كرده ام ، از خوشي دل ام نبوده كه . راست اش از زن جماعت ديگر بدم مي آمد . آخر بايد چقدر خون به دل ام مي شد ؟ بعضي وقت ها كه حسابي دمق مي شدم از خودم مي پرسيدم : راستي نكند اشتباه كرده ام ؛ مينا كدام شان بود؟

زن قهقهه زد : تو هم عاقبت گمان كردي ؟!

و بي آن كه خنده را از لب دور كند ، پرسيد : ته دل ات ، آن تهِ ته ، كدام شان را مي خواستي . راستي كدام مان . اين را بگو . مرگِ من راست اش را بگويي ها !

: خب ، اول مينا . مينا را ديده بودم ، موقع ِ خريد ، توي كوچه و بازار ، توي مسير ِ خانه ؛ زير همان بازارچه . از خانه ي قديمي تان تا اينجا . فراموش نكرده اي خانه ی قدیم تان را كه ؟ چيزي كم و كسر نداشت ؛ نه از خوشگلي ؛ نه از نجابت ؛ نه از قد و بالا ؛ هيچ . وقتي هم كه با هزار دوندگي و خواهش و التماس و تملق ، آنهم بعد از مدت ها علافي ، توانستم دل اش را به دست بياورم و همكلام اش بشوم ، تازه فهميدم چه دختر ِ با مسئوليتي هم هست . چطور توي اين شهر به اين گَل و گشادي ، تنها و بي كس ، زندگي خودش و خواهرش را فقط با كرايه ي بخور و نمير ِ يك دكان اداره مي كند بدون آن كه دستِ كمك  به طرف بني بشري دراز كرده باشد . مينا ....

نتوانست به گفته اش ادامه بدهد . بغض كرد . سرش را پايين انداخت و به فكر فرو رفت . مدتي هر دو ، در سكوتي سوگوار به نجواي شب گوش دادند . نور ِ سرخ رنگِ بي رمقي كه از پنجره به درون مي تابيد ، فقط شبحي از آنها را مي نماياند .

عاقبت لب هاي پيرزن لرزيد : بعدش چه شد ، بعدش ؟

پاسخ اش طول كشيد . انگار مرد نمي خواست جواب بدهد . حتا بلند شد ، به طرفِ پنجره رفت . . دقايقي به آسمانِ ِ عبوسِ ِ سرخ نگاه كرد ؛ در سكوتي رازآميز و دردناك . در آن حالت ، از اندام اش فقط هاشورهاي سياهي در نگاهِ پيرزن مي نشست .

شروع به گفتن كه كرد ، حسرت در صدايش موج  مي زد : بعدش هيچي . مينا گم شد . آن دخترِ ِ متينِ ِ نجيبِ ِ سر بريز گم شد . مريم ماند ؛ مريم ِ دريده ي تندخو ؛ نه يكي ؛ نه دوتا . نمي دانم شايد هم فقط مريم به دردِ من مي خورد . نه اين مريم كه بود ، ها ؛ آن كه مي شناختم . از اول بايد مي رفتم سر سراغ او . هر چند مطمئن ام اگر او هم بود ، هيچ وقت طعم ِ زندگي واقعي را نمي چشيدم ....

ناگهان كلافه شد . لحن اش را عوض كرد : بي خيال اش . چه مريم ، چه مينا ، در هر صورت هر كه هستي از حالا به بعد ديگر منتظر نمان . ازت خواهش مي كنم . صبح كه شد ، پاشو برو توي شهر گردش . با در و همسايه ها ، با اهل محل گپي بزن ؛ چيزي بگو . آخر تا كي مي خواهي اين بالا خودت را زنداني بكني . باشد ؟

بعد ، آمد كنار زن نشست . ناليد : آه ، خسته شدم . وقتِ رفتن است . بايد رفت . خوب شد آمدم عذرخواهي كردم . اين جور سبك تر شدم . براي تو هم خوب شد ، مگر نه ؟

جوابي نشنيد . خنده ي تلخي روي صورت اش نقش بست : راست اش از تو چه پنهان ، عمداً با اين شكل و شمايل آمدم كه حسابي دل ات را بزنم . مي توانستم سالم بيايم ، يعني با همان گوشت و پوست ؛ ولي اينجوري خوب است چون نقشي  كه از من در خيال ات داري ،را بيرون مي ريزد . اينجوري اقلاً خدمتي بهت كرده ام . مگر نه ؟

جوابي نيامد . اتاق در سكوتِ مرموزي فرو رفته بود . از بيرون جز هوهوي باد ، صدايي شنيده نمي شد . چشم هاي پيرزن در تاريكي برق مي زد . مرد نگاه از او گرفت و سر به اطراف چرخاند . جابه جا شد : خب ، موقع ِ خداحافظي است مريم جان ، مينا جان ؛ هر كدام كه هستي . بيشتر از اين نمي توانم بمانم . تو هم بهتر است ديگر منتظر نماني . اين چند روزه ي عمر را خوش بگذران . دستي هم به سر و روي اين اتاق بكش . اين همه گرد و غبار ِ روي اثاث ، آنهمه تار عنكبوتِ روي تيرهاي سقف چه هست ؟ پاك شان كن . از در و ديوار بوي پوسيده گي مي آيد !

اما زن توجه اي به حرف هاي او نداشت . آخرين جمله هايي را كه شنيده بود ، در ذهن مرور مي كرد . روز ِ آخر ، بعد از آن كه او از در بيرون رفته بود ، مرد كه چمدان بزرگي در دست داشت ، شاد و مهربان گفته بود : « خداحافظ مريم جان . دختر خوبي باش !»

و در را بسته و رفته بود . از آن زمان تاكنون سال ها مي گذشت ، اما اين دو جمله هرگز رنگ نباخته بود . تازه مانده بود . پيش از رفتن ، هنگامي كه مرد براي خداحافظي آمده ، تازه در آستانه ي در ايستاده بود ؛ چشم به اطراف چرخانده بود ؛ دست هايش را به هم ماليده بود ؛ گفته بود : « به به . مريم خانم . واقعاً چه سليقه اي داري . يك كدبانوي درست و حسابي . اينجا را خودت به تنهايي تزيين كرده اي ، كلك ؟»

در صدايش رگه اي از شوخي و شيطنت خط انداخته بود . چشم هاي سياه ش مي خنديد . كت و شلوار طوسي رنگِ نوي پوشيده بود . موهاي فر ِ سينه اش از لاي يقه ي پيراهن دودي رنگ اش پيدا بود. قدم كه برمي داشت ، بوي عطر و ادوكلن اش در اتاق پخش مي شد . با حركتِ دست ،رف ها و تاقچه ها و در و ديوار را نشان داده بود . دست اش كه حركت مي كرد ، ساعتِ مچي ، حلقه ي طلا و دگمه ی سر دستِ نقره اي رنگ اش زير نور آفتاب برق مي زد . رنگِ ديوار آبي بود ؛ آبي روشن . كفِ اتاق فرش ِ دستبافِ نو خوش نقش و نگاري پهن شده بود . قليان ورشوي پايه بلور ، تنگ هاي سورمه اي و فيروزه اي رنگِ ناصرالدين شاهي ، شيريني خوري هاي پايه دار نقره اي ، كاسه و بشقاب هاي بلور و همه ي خرد و ريزهاي توي رف ها و تاقچه ها از تميزي برق مي زد . پوستر ِ بزرگي از منظره ي آبشار و صخره ها و زمين هاي سرسبز ِ كنارش به ديوار نصب بود كه دور ِ آن را با روبان ِ قرمز تزيين كرده بودند . پدرش با آن عباي شتري و عصاي صيقلي ، توي قاب عكس روي پيشبخاري سرپا ايستاده بود . قسمتي از زنجير ِ ساعتي كه در جيب ِ جليقه اش بود ، بيرون مانده بود . شبكلاهِ سفيد ، نيمي از طاسي جلوي سر ِ كوچك اش را پوشانده بود . آن طرفتر ، نزديكِ پنجره ، آينه ي قدي ضخيمي بود كه تصوير اتاق را در خود منعكس مي كرد .

بعد ، جوان رفته بود ، روي صندلي كنار پنجره نشسته بود و بيرون را نگاه كرده بود . او ، در آن گوشه ي اتاق زانو زده ، كومه اي لباس و پرده و پيش بند و خرت و پرتِ ديگر جلويش تلبنار كرده بود و تند و تند چمدان ِ بزرگ را پُر مي كرد . تصوير خودش را در آينه ديده بود ؛ چاق و سفيد ، جوان ؛ در لباسي از تور ِ سپيد كه سرگردان در وسطِ اتاق مانده بود . خواسته بود بگويد : مينا!

مينا ، روز قبل قسمتي از اثاثه را با خود برده بود . پيش از رفتن ، دستي به در و ديوار ِ اتاق كشيده بود و حالا دوباره سخت سرگرم ِ غارتِ اموال بود . رغبت نكرده بود . گفته بود : مادر ... مادر جان ....

حرف اش را ناتمام گذاشته بود. مادر ، بيست سال پيش مرده بود ؛ دقيقا زماني كه او هنوز پنج سال اش تمام نشده بود . درست يك روز پيش از اين كه مريم از لبه ي بام سقوط كند . از خودش پرسيد : رفته بود چكار بكند ؟

توي حياطِ درندشت ، زن ها و مردهاي سياهپوش در رفت و آمد بودند . پدرش با آن جثه ي ريزه ، زير سايه ي درختِ تاكِ گوشه ي حياط ، کنار حوض ِ آبی  ، روي قاليچه نشسته بود و قليان مي كشيد ؛ سوگوار و متفكر ؛  با تني تكيده و سروكله ي غبارآلود چشم به جنب و جوش ديگران دوخته بود ؛ بي آن كه واقعاً به آنچه مي ديد ، دقت كند . هرازگاهي كسي از كنارش مي گذشت و تسليتي مي گفت ؛ اما او سخت در فكر بود . گيج و گنگ به گوينده نگاه مي كرد و بلافاصله چشم از او مي گرفت و در لاكِ خودش فرو مي رفت . عباي شيرشتري به دوش انداخته بود و شب كلاهِ سفيد به سر داشت . جثه ي پير و لاغرش كوچكتر از هميشه مي نمود . از توی اتاق ِ سه دري ، صداي محزون ِ يكي از زن هاي همسايه كه مويه مي كرد ، بلند بود . زن ، با صداي گرفته و پرسوز مي خواند : « بي كس و غريب ام ، شيرين جان . جوان ِ ناكام ام ، شيرين جان . آي روله بچه هايت چشم به راه ات مانده اند . كجا رفتي روله . روله داغ ِ بي مادري به دل ِ بچه هايت گذاشتي . روله رفتي و دخترهايت را تنها گذاشتي . روله ، حالا كي وقت رفتن ات بود !» صداي زن ، همه ي فضاي خانه را پُر مي كرد . در ِ اتاق ها و زيرزمين ها باز بود . آب ِ سبز رنگِ حوض ِ سنگي بزرگ وسطِ حياطِ آجر فرش ، لب پر مي زد و نور آفتاب را منعكس مي كرد . روي سكوي داخل حوض ، چند رديف قليان چيده شده بود . آن طرفتر ، سه چهار مرد كه لُنگ هاي قرمز رنگي به كمر بسته بودند ، با ديگ هاي سياه شده ي بسيار بزرگي كلنجار مي رفتند .زير ِ ديگ ها ، آتش و دود زبانه مي كشيد . از دل ِ اتاق ِ بالاخانه ي اين طرفِ حياط صداي قرائتِ قرآن شنيده مي شد . بالاخانه را به مجلس مردانه اختصاص داده بودند . صداي مويه و شيون زن ها ، قرائتِ قرآن ، اظهار تسليتِ جمعي مردها و همهمه ي آمد و رفتِ مردم ، خانه را انباشته بود . مينا ، با چشم هاي سرخ ِ باده كرده از گريه ، سرگشته و دردمند ، توي اتاق ها ، توي حياط ، لابه لاي زن ها مي پلكيد و دنبال مادر مي گشت ؛ اما مريم وقت را غنيمت شمرده ، به پشتِ بام گريخته بود . چند بچه ي ديگر هم همراه اش بودند . پشتِ بام پوشيده از سبزه و گل هاي رنگارنگِ خودرو بود . هواي بهاري ، محيطِ سبز و خرم ، دور ديدن ِ چشم ِ بزرگترها ، بچه ها را به ورجه ورجه انداخته بود. از سروكول يكديگر بالا مي رفتند . بازي مي كردند . طولي نكشيد كه به بام غلتان ِ سنگي بزرگ پرداختند . آن سنگِ سنگين با نيروي دست و پاي كوچك بچه ها به حركت درآمد . غلتيد .گُل ها و گياهان زير سنگيني اش له شدند . مريم سعي كرد مانع بچه ها بشود . نتوانست . او را كنار زدند . به توپ و تشرش ، جيغ و جنجال اش توجه اي نكردند . نزديكِ لبه ي بام شد . سر كشيد . داد زد : « پدر . پدر اين ها گُل ها را له مي كنند .... »

حرف اش ناتمام ماند . فقط جيغ زد .ديد كه با سرعت به سطح حياط نزديك مي شود . چشم هايش را بست.

مرد پرسيد : چرا ساكتي . چيزي نمي خواهي بگويي ؟ من بايد بروم . دارد ديرم مي شود . يك چيزي بگو ...!  

اما او ساكت ، به كفِ اتاق زل زده بود . به نور آفتاب كه از پشتِ شيشه هاي رنگارنگ به درون مي تابيد ؛ به اشكال ِ هندسي شيشه ها كه روي قالي افتاده بود ؛ دايره هاي سرخ رنگ ، مثلث هاي زرد ، چند ضلعي هاي سبز ، هلالي هاي آبي ، بته جقه اي هاي سورمه اي و صدا كه مي گفت : « مينا افتاد پدر . من نبودم . من نيفتادم . من نيفتادم ، ها ! »

پدر ، خنديد و سرتكان داد . اشك لابلاي ريش ِ جو گندمي اش راه گرفته بود . در بستر افتاده بود . لاغر ، استخواني ، با موهاي خاكستري سر و ريشِ ِ زبرِ ِ كوتاه اش ؛ پژمرده و بي رمق . مي ناليد : «دخترم. عزيزم . اين كه ديوانه ي زنجيري نيست . فقط يك كمي حواسپرتي دارد . يك كمي خيالاتي است ؛ آنهم نه هميشه ، گاهي اوقات . جز تو كسي را ندارد . مي سپارم اش دستِ تو . دستِ تو! »

نفس به سختي از گلويش بيرون مي آمد . سينه اش تند و تند بالا و پايين مي شد . رنگِ صورت اش به سفيدي گچ شده بود . دهان اش خشك بود . هر كلمه را با درد و رنج بيرون مي داد . مينا گفت : « چشم پدر . تا زنده ام ازش مراقبت مي كنم . » و هق هق زير گريه زد . پدر ، دست استخواني اش را روي سر مينا كشيد . بُريده بُريده گفت : « او ، توي دنيا فقط  تو را دارد . مراقب اش باش .نگذار اذیت بشود .... »

گفته اش ناتمام ماند . تكاني خورد . در خودش جمع شد و يكباره رها شد . لَخت و لمس . دست اش از روي سر مينا افتاد . نگاه اش به سقف دوخته شد . دهان اش باز ماند . مينا فرياد زد . خودش را روي او  انداخت . زار زد : « ما را تنها نگذار پدر . ما را تنها نگذار . نرو »

پرسيد : زود برمي گردي ؟

جوابي نشنيد . بتدريج روشنايي كمرنگ شد . بستر و پدر و مينا محو شد . تاريكي همه جا را گرفت . تكاني به خودش داد . سوال اش را تكرار كرد : زود برمي گردي ؟ با توام ... قهر كردي ؟ ...

مرد جواب نداد . بلند شد . پارچه ي سفيد را باز و بسته كرد . زن ، هراسان پرسيد : آخر ، به اين زودي ؟

مرد غريد : ديرم شده .

پشت كرد و راه افتاد . زن ، دستپاچه شد . سعي كرد بلند شود . نتوانست . دست و پا زد  داد زد : نرو . نرو !

مرد ، نزديكِ در رسيد . ايستاد .

حسرت ، در سینه ی زن متراکم شد  : قدِ بلند و شانه هاي پهن اش آستانه ي در را پُر مي كند . دل ام براي ديدن ِ صورت اش لك زده است . مي خواهم چشم هايش را ببينم ؛ ابروها ، لب ها ، خنده اش و هر خطي كه توي صورتِ قشنگ اش هست !

داد زد : كجا مي روي ؟ ... صبر كن . با توام . 

دست و پا زد . سعي كرد بلند شود . نتوانست . انگار به تخت زنجيرش كرده بودند : با توام ... با تو ....

تلاش كرد تا به اسم صدايش كند ، شايد برگردد . اسم اش را فراموش كرده بود . فقط داد مي زد : با توام ... با تو ....

صدايش سرشار از التماس بود : يعني نمي شنود ؟!

در باز و بسته شد . فريادهايش بي هوده بود . ساكت ماند و گوش داد شايد ضرباهنگِ قدم هايش را بشنود كه مي رود ، يا مي آيد .

صدايي نشنيد . انگار كسي از در بيرون نرفته بود . به سياهي زل زد . حس كرد اتاق در سكوتِ سنگينِ ِ غبار آلودي فرو رفته است . نفس در سينه حبس كرد . بي حركت ماند . چشم به در ِ بسته دوخت . گوش هايش را تيز كرد .

: حالا كه همه چيز يادم آمد ، چرا گذاشتم برود ؟ ... چرا رفت ؟

از اين كه يكباره خاطراتِ فراموش شده را در ذهن مرور كرده بود ، تعجب كرد . آه كشيد . نسيم خنكي وزيد . از هياهوي ذهن اش كاسته شد . كم كم احساس ِ آرامش كرد . آن همه شور و التهاب ته نشين شد . جاي آن را خلاء خاكستري گرفت . سبك شد . لحظاتي در همانحال ماند . بعد ، پلك هايش تكان خورد . چشم باز كرد . متوجه شد صبح شده است . اين را از زياد شدن ِ سروصدا و آمد و رفتِ مردم فهميد . اتاق همچنان تاريك بود ؛ تاريكي اي رنگ باخته . به صداهاي بيرون گوش داد . به خِش خِش ِ خفه ي ريزش ِ جسمي سبك ؛ بوق ِ يك ماشين ؛ صداي پاي چند عابر كه با عجله از زير پنجره گذشتند و عبور ماشين سنگيني كه شيشه ها را لرزاند . رغبتي به جدا شدن از رختخواب نداشت . مثل هر روز ديگر ، ماند و با پرسشي كه در سرش غلغله راه انداخته بود ، كلنجار رفت : چرا ... چرا رفت ؟... گفت كي بر مي گردم ؟ ... نگفت ؟ .... اسم اش چه بود ؟... خوب دقت نكردم . خوب ، دقت نكردم ....

ناگهان چيزي به خاطرش رسيد : رفتگر ... صداي جاروي رفتگر ؟ ...

گوش داد . صداي خِت خِتِ خشكِ جاروي رفتگر را نشنيد . به سمتِ پنجره چرخید . برفِ سنگيني در حال بارش بود . دانه هاي درشتِ برف ، چرخ زنان از پشتِ شيشه ، پايين مي رفتند .

لحظه اي وحشت زده به آن بلورهاي رقصان ِ تنيده در هم نگاه كرد . بعد ، آه كشيد . ناليد : برف آمد . برف آمد !

احساس نوميدي كرد . هق هق زير گريه زد : ديگر نمي آيد ... ديگر نمي آيد ....

گريه اش شديدتر شد . به خودش پيچيد . غلت زد . صورت اش را به متكا فشرد . ناليد : ديگر نمي آيد . ديگر نمي آيد.

زمزمه هايش با هق هق ِ گريه در هم آميخت .

***

صداي جير و جار ِ لولا و تخته هاي پوسيده ، رشته ي افكارش را پاره كرد . سربرگرداند و به آن سمت نگاه كرد . در باز شد . زن ، داخل آمد . چادر ِ نيمدار ِ سياهي به سر داشت . روي چادر ، لایه ی ضخيمي برف نشسته بود . همانجا ، صبر كرد تا چشم اش به نورِ ِ كمِ ِ اتاق عادت كند . روي صورتِ پيرش آثار خون وخراش ديده مي شد . خوني كه از ردِ ناخن ها ، بر گونه هايش به جا مانده بود، خشكيده بود . روي نگاه اش حزن و اندوه سايه انداخته بود . سرفه كرد . چادر را از سرگرفت . دست اش را بيرون برد و چادر را پشتِ در تكاند . در را بست . جلو آمد . بسته اي نان زير بغل اش بود . خم شد و به پيرزن خيره شد : بيداري ؟ گفتم شايد خواب باشي .

پيرزن از خودش پرسيد : يعني چه ... چرا به اين زودي ... ؟ او كه هر روز غروب مي آمد !

و با نگاه اش او را دنبال كرد كه رفت . نان را روي صندلي گذاشت . چادر را به لبه ي تخت آويزان كرد. چادر ، خيس بود . سوز ِ سرما نوكِ دماغ و قسمتي از صورت اش را سرخ كرده بود . چند قطره آب روي پيشاني و بيني و ابروهايش نشسته بود . گفت : اووي ، چه سرده .

پيرزن متوجه شد امروز لباس ِ سياه به تن كرده است . بي آنكه چشم از حركات اش بردارد ، از خودش پرسيد : اين از كجا مي داند مرده ؟

زن به طرفِ والور رفت . به داخل ِ آن سر كشيد : خاموش است كه . پس چرا روشن اش نكردي ؟

جوابي نشنيد . چشم چرخاند . رفت وكبريت را از تاقچه برداشت . زانو زد . والور را روشن كرد . همچنان كه حواس اش به فتيله ی چراغ بود ، با صداي بغض آلودي ، غريد : ديگر نبايد منتظر باشي . رفت . رفت ديگر . يك هفته است كه رفته . پنج شنبه شب ِ قبل مُرد . به خاطر همين نتوانستم اين مدت بيايم بهت سر بزنم . بي نان كه نماندي ؟

بلند شد و به طرفِ تاقچه رفت . سفره را دست زد : خوبه ، براي امروز هم داشتي !

نان هاي تازه را توی سفره پيچيد . لباس توري را ديد كه روي صندلي افتاده بود : بهتر است ديگر بيندازيش دور . به دردت نمي خورد . شد ميراث . ميراثِ او !

آرام به لباس دست كشيد : چقدر چشم ام دنبال اش  بود ! ... از اين كه شده بود مال تو ، نزديك بود بترك ام . دل ام مي خواست خفه ات كنم ؛ اگر چه يكدست از اين بهترش را برايم خريد ، ولي دل كه ازش نمي كندم . عاقبت هم شد آينه ي دق برايم ؛ هر روز كه مي ديدم اش تن ات يادِ ماجراي آن روز مي افتادم . داغ ام تازه مي شد .

پقي زير خنده زد . خنده اي كه هيچ از غم و حسرتِ نقش شده بر صورت اش نكاست : يادت هست چه دعواي جانانه اي كرديم به خاطرش ؟

خنده از لب هايش دور شد : راستي كه چقدر خِنگ بوديم ما ، سر ِ چي ، سر ِ كي ؟!

لحظه اي ساكت ماند . بعد ادامه داد : همه اش درگير بودم . يك هفته عزاداري ، حسابي آدم را از پا می اندازد !

پيرزن مُهر خاموشي بر لب زده بود . فقط چشم به او دوخته بود . زن گفت : اما خب ، رفت ديگر . براي هميشه رفت . مُرد . ببينم حالا راحت مي شوي يا نه ، حسود !

: كي رفت ؟ ... كي مُرد ؟

نپرسيد . پرسش فقط در نگاه اش بود . زن متوجه شد . جواب داد : امير ديگر ، شوهرم . پس چه مي گفتم تا حالا ؟‌

كسي از زواياي تاريكِ ذهن اش فرياد زد : مگر مردها همه با هم مي ميرند ، يك مرتبه ؟!

به كلمه ی « حسود » فكر كرد . آن را قبول نداشت . در دل اش غريد : من كه مي خواستم سربه تن ِ تو و شوهرت نباشد . چه حسادتي . مگر چه تحفه اي بود ؟ ... اصلا شوهر ِ تو كي بود ؟

دل دل كرد بپرسد . نپرسيد . ساكت ماند و نگاه اش كرد كه جلوي پنجره ايستاده بود و به بيرون زل زده بود . برف ، نرم و سنگين مي باريد . همه جا سفيد پوش شده بود . دسته اي كلاغ غارغار كنان در آسمان مي چرخيدند . شاخه هاي خيس و لُختِ چنارِ نزديكِ پنجره زير سنگيني برف خم شده بود . آسمان ديده نمي شد . هرازگاه با كم و زياد شدن ِ كولاك ، خيابان ، مغازه ها ، ماشين ها و مردمي كه چتر به دست ، شتابان درآمد و رفت بودند ، از پشتِ پرده اي سفيد پيدا و دوباره محو مي شدند .

زن آه كشيد . به سكوتِ اتاق گوش داد و به خِش خِش ِ بارش ِ آن طرفِ پنجره . بعد ، برگشت و پيرزن را نگاه كرد كه هنوز روي تخت دراز شده بود : پاشو ديگر . نمي خواهي پا بشوي ؟

پيرزن جواب نداد . حتا پلك هم نزد . زن گفت : آدم اگر بشود هزار سال اش ، باز هم بعضي وقت ها يادِ پدر و مادرش مي افتد . دل اش برايشان تنگ مي شود ؛ خصوصاً اگر غم و غصه ي زياد هم داشته باشد !

قطره اي اشك آمد و روي چشم هايش حلقه زد . مُف اش را بالا كشيد . سعي كرد بخندد : مي داني ديشب كي آمد خواب ام ؟ آنهم كجا ؟ باور نمي كني اگر بگويم . پدر . اوووه ، آنهم بعد از يك عمر . يادت هست سالي كه مي خواستيم برويم همدان ، سر به فك و فاميل هاي پدر بزنيم ، درست بالاي گردنه ، توي برف گير كرديم ؟ كي بود ، چند سال مان بود ؟ پانزده ، شانزده سال . درست است ؟ ديدم توي ميني بوس نشسته بودیم . جز من و تو ، دو - سه تا زن و دختر ِ ديگر هم بودند ؛ ولي راننده چشم از ما بر نمي داشت . از اول اش هم برنداشته بود ؛ از لحظه اي كه حركت كرده بوديم مدام يك چشم اش به جاده بود و يك چشم اش از توي آينه به ما . روي گردنه هم به جاي اين كه برود پايين كمكِ مسافرها ، الكي خودش را سرگرم كرده بود كه حسابي ديد بزند . عاقبت طاقتِ پدر تاق شد . بلند شد رفت جلو . يكي دو ضربه ي يواش به پس ِ كله ي راننده زد . چيزي زير گوش اش گفت ، چيزي شنيد كه يكهو دست به يقه شدند . شروع كردند به زدن ِ همديگر . راننده زد زير كلاهِ لگني پدر . پدر شروع كرد به دويدن دنبال كلاه اش كه از شيب ِ كوچه قِل مي خورد و پايين مي رفت . آخرهاي تابستان بود و باد تندي كه مي وزيد ، ما را در خود مي پيچاند . سه - چهار تا پسر ِ جوان كه از كنارمان مي گذشتند هِرهِر شروع كردند به خنديدن . به ما هم متلك گفتند . ولي پدر نشنيد . حسابي دور شده بود ....

پیرزن تعجب كرد : من كه مي دانستم حواس اش پرت نيست ، خصوصاً براي جَلَب گري ، موذيگري ، ولي تا اين اندازه ؟! مو به مو يادش است . هر جا كه پاي پسري ، مردي در ميان بوده ، همه را داده حافظه . انگار همين ديروز بوده . گيس بريده ي بدجنس . موذي آب زير كاه !

زن ، از خنده ريسه مي رفت . پيرزن نشنيده بود چه گفته است . با نفرت چشم به او دوخته بود . بعد، آرام شد . با پشتِ دست اشك هايي را كه روي صورت اش راه گرفته بود ، پاك كرد . سرفه زد . از پنجره جدا شد . جلوي آينه رفت . به خودش نگاه كرد . به صورت اش كه در نور ِ بي رمق ِ اتاق ، دور و گنگ مي نمود : مي داني ، خيال مي كردم مي روم از دستِ خل بازي هاي تو خلاص مي شوم . ندانستم مي روم گير يك نامردِ بد دهن ِ ليچارگو مي افتم !

پيرزن تكان خورد . عصباني شد . خواست بپرسد : ليچارگو ؟ خل بازي ؟ ... خل بودم مگر ؟

صدا از گلويش بيرون نيامد . فقط لب هايش تكان خورد . زن ، اعتنايي به تقلاي او نداشت . غرق ِ تماشاي خودش بود : اگر آنجور عاشقانه دور و برش نمي پلكيدي ، هول نمي شدم بيفتم توي هچل . بيفتم گير يك نامردي كه فقط با حرف سي سال تمام نگه ام داشت . مي فهمي ؟ سي سال ، يك عمر !

لحظه اي ساكت ماند . پلك هايش را به هم فشرد . دست به خراش هاي روي گونه اش كشيد . بغض كرد . لب هايش لرزيد . سعي كرد خودش را كنترل كند . نتوانست . يكباره هق هق زير گريه زد: اگر چه شوهر نبود . اگر چه طوق  ِ لعنتي بود كه به گردن ام افتاده بود ؛ ولي هر چه بود دوست اش داشتم . سايه ي سرم بود . بهش انس گرفته بودم . به خودش ؛ به حرف هايش ؛ به متلك ها و كتك هايش . خب، آن اوايل سخت بود ، بد بود . وقتي فهميدم به كاهدان زده ام كه ديگر كار از كار گذشته بود . چه مي توانستم بكنم ؟ من كه كس و كاري را نداشتم بروم پيش اش چاره جويي . ازش بيراز مي شدم. خصوصاً اگر اسم تو را مي آورد ؛ مسخره ات مي كرد . تنفرش مثل عقرب به جان ام نيش مي زد . عشق مسخره ي تو شده بود باعثِ غرور او . سينه جلو مي داد. می گفت : « می بینی ؛ همین جوری اش هم هزار عاشق ِ سینه چاک دارم! »

مشت به سينه كوبيد . سر به آسمان بلند كرد : الهي شكر كه آن سينه ي پُر مويت افتاد روي تخته ي مرده شويخانه تا ديگر پُزش را ندهي . مي گفت مزه اش را چشيده اي . بخاطر همين هر روز اينجا مي ايستي . او هم تو را مي بيند . برايت شكلك در مي آورد . با سر و دست اشاره مي كند . مسخره ات مي كند . ولي تو طوري رفتار مي كني كه انگار او را نمي بيني . نمي ديديش ؟

برگشت و به تخت زل زد . جوابي نشنيد . پيرزن ساكت مانده بود و متعجب چشم به او دوخته بود . از خودش مي پرسيد : چه خبر شده ، اين شِر و ورها چيه كه مي گويد اول صبحي ؛ زده كله اش ؟!

زن به نيمرخ ِ خودش در آينه نگاه كرد . خيال كرد رنگِ تيره اي روي صورت اش سايه انداخته است . دقايقي ساكت ماند و به خِش خِش ِ بارش ِ برف گوش داد . دوباره لب كه باز كرد ، صدايش همرنگِ سكوتِ اتاق بود : مي داني ؟ به پدر قول داده بودم ازت مراقبت كنم . مراقبت هم كردم ؛ آنهمه سال . بيست سال تر و خشك ات كردم . شوخي نيست كه . يكهو چشم باز كردم ، ديدم دارم مي تُرشم . سی و پنج سال ام شده بود و هنوز شوهر نكرده بودم . يعني از اول به فكرش نبودم ؛ خواستگارها را یکی یکی جواب کرده بودم . گوش به حرف هیچ کدام از زن های قوم و خویش یا در و همسایه نمی دادم  . تا این كه امير جلو راه ام سبز شد و زير گوش ام زمزمه كرد ، آن وقت بود که فهميدم ؛ فهمیدم عاشق شده ام ؛ فهمیدم من هم دل دارم ، دل  . چه مي دانستم . خيال مي كردم او هم عاشق ِ سينه چاك ام است . غافل از اين كه او فقط دنبال ِ يك دختر ِ چشم و گوش بسته ي بي كس و كار مي گردد تا هم پيش اين و آن پُز ِ عيالواري بدهد و هم سر صبر دنبال چاره ي ضعف هايش بگردد . گشت و گذاري كه سي سال طول كشيد . از كجا مي دانستم اينجور مي شود ؟ حساب كرده بودم خودم مي روم خانه ي بخت ، خوشبخت مي شوم . دستِ تو را هم مي گذارم توي دستِ يك بنده ي خدايي . خب ، عيب و ايرادِ زيادي كه نداشتي . تازه ، در عوض خوشگل و سرخ و سفید بودي كه . خيال مي كردم شوهر كه بكني ، كم كم دست از خيالات ات مي كشي . حواسپرتي ات خوب مي شود . به خاطر همين بود كه راه اش دادم بيايد خانه . ندانستم با ديدن ِ او ، ديوانگي تو بيشتر مي شود . و وقتي هم كه ما برويم، يكهو خودت را مي بازي . پاك خل و چل مي شوي . كاري مي كني كه ديگر هيچ كس طرف ات پيداش نشود . همه اش چشم به راه مي دوزي و منتظر مي ماني . منتظر ِ شوهر ِ من !

تحمل ِ پيرزن تمام شد . يكپارچه خشم و خروش شده بود . خواست فرياد بزند : چه مي گويي خل و چل ؟ چه مي گويي احمق ِ ديوانه ، زنجيري . كداممان خيالاتي بوديم . چرا چرت و پرت مي گويي . چرا دروغ مي گويي . اصلاً شوهر ِ تو كجا بود ؟ ...

اما نتوانست . هر قدر تلاش كرد ، نتيجه اي نداشت . سعي كرد بلند شود . از تخت پايين برود . سينه به سينه اش بايستد ، چشم در چشم . فرياد بزند : كداممان هول شديم . كداممان كلك زديم ، تو يا من ؟ من عيب و ايراد داشتم ؟ من به قصدِ كُشت با دسته ي هاون كوبيدم توي سرت ؟ من ....

ناگهان متوجه شد توانايي حركت دادن ِ دست و پاي چپ اش را ندارد . يك طرفِ بدن اش ، از سرتاپا ، در اختيارش نيست . هراسان شد . سعي كرد جيغ بزند . دهان اش به آرامی كژ و مژ شد . جز خرخر خفه اي از گلويش بيرون نيامد . از خودش پرسيد : چه مرگ ام شد . چه مرگ ام شد يكهو ؟

به خودش پيچيد . وحشت زده چشم به خواهرش دوخت شايد به كمك اش بشتابد .

زن ، بي خبر از هياهوي ذهن ِ او ، با احتياط روي صندلي نشست و به آنسوي پنجره زل زد . دانه هاي درشتِ برف در هم مي پيچيدند و فرود مي آمدند . صداي قارقار كلاغي با بوق ِ ممتدِ يك ماشين در هم آميخت . سركشيد تا خيابان را ببيند . كسي و جايي ديده نمي شد . كولاكِ برف مثل چادر ِ چرخان ِ سفيدي، همه جا را در خود پوشانده بود . آه كشيد . زمزمه كرد : سي سال ِ آزگاره كه آرزوي يك بچه مانده روي دل ام . دل ام لك زده . تو چه مي داني . تو كه نيامدي خانه ام را ببيني . همه ي اتاق هايم پُر از اسباب بازي است . ازتوپ و عروسك گرفته تا روروك و دوچرخه و تاب و هزار خرد و ريز ِ ديگر . در و ديوار خانه ام پوشیده از پوسترهاي ريز و درشتِ بچه هاست . توي اين مدت هر وقت كه به خيابان آمده ام ، هر اسباب بازي قشنگي كه ديده ام ، ‌آن را خريده ام براي بچه ي خيالي ام . خيال كرده ام بچه ام همراه ام است ؛ يا خانه جا مانده ، يا توي كوچه ، يا مدرسه است . هر وقت چند بچه را در حال بازي ديده ام ، خيال كرده ام بچه ي من هم بين آنهاست . آخ ، اگر بداني چه روزهاي سردِ زمستاني ، وسطِ حياط آدم برفي و سُرسُره درست كرده ام تا كوچولويم باهاشان بازي كند . اگر بداني چطور هر وقت به پاركي رفته ام ، به خياباني ، جايي ، چشم به دنبال بچه ام چرخانده ام ؛ بچه اي كه هيچ وقت نداشته ام . هرچند ، عزيزكِ ملوسكِ شيرين سخن ِ نازنازي ام ، گاه و بي گاه توي خواب ، يا بيداري ، مي آيد و جثه ي كوچكِ گرم اش را به پِر و پايم مي مالد ؛ به سروسينه ام . نفس ِ معطرش را حس مي كنم زير گوش ام ؛ روي پوستِ صورت و گردن ام ؛ و صداي زلال ِ قشنگ اش را مي شنوم كه يك ريز مي گويد : « مامان ... مامان ... مامان ... » .

حباب ِ بغض تركيد . دوباره هق هق  گريه از سرگرفته شد . اين بار بي امان تر ؛ آنقدر كه دست جلوي صورت اش گرفت . شانه هايش لرزيد ؛ اما پيرزن ساكت بود . متوجه شده بود هول و هراس نتيجه اي ندارد. اميدي هم به ياري خواهرش نداشت . خيلي زود با وضعيتِ تازه اش اخت شده بود. خودش را دلداري مي داد : به جنهم ، فلج شده ام كه شده ام . حالا كه ديگر برف مي آيد ، حالا كه ديگر مطمئنم او نمي آيد ، زندگي را مي خواهم چكار ؟ اصلاً خوب شد كه رفت . يك پيرزن ِ عليل به چه دردش مي خورد ؟!

زن ، كمي كه آرام شد ، ادامه داد : خيال نكن دوا درمان نكردم ها . به دزده ي او ، يواشكي پيش هر دكتر و داروخانه چي و عطار و بقال و رمال كه مي شناختم ، يا آدرس مي گرفتم ، رفتم . چه دوندگي ها ، چه بريز و بپاشي كردم ، چقدر پول خرج كردم شايد اقلاً يك دختر ِ كور و كچل نصيب ام بشود . نشد كه نشد . گليم ِ بخت وقتي سياه باشد ، آب زمزم هم سفيدش نمي كند !

نفس ِ بلندش را بیرون داد : به هر جهت ، خوب شد او هم رفت . حالا ديگر تنهاي تنها شدم . نه شوهر ، نه بچه ، نه جواني ؛ هيچ ؛ عين ِ تو . هر چند از اول اش هم تنها بودم ؛ بي كس و كار . آخر ، تو كه كس نيستي ؛ يك مرده ي متحرك ؛ يك ديوانه ي پوسيده . آنهم از او . شوهر . اِم . كسي كه همه اش به فكر ِ مقام بود ؛ به فكر ِ رياست ، تجمل ، عياشي و خوشگذراني ، تحقير و تمسخر ِ مردم . آنهم كسي كه خودش باطناً مسخره ي عالم و آدم بود . آنقدر بد بود كه حتا طبعيت هم دست اش انداخته بود . ناجنس ، سي سال خون ام را كرد توي شيشه . به هزار تمهيد نگه ام داشت . به پايم پول ريخت ؛ قربان صدقه ام رفت . از شير مرغ تا جان ِ آدميزاد برايم مهيا كرد. كتك ام زد، تهديدم كرد كه جيك نزنم .که اگر شكايت بكنم ، خون ام را مي ريزد . اين را همان روزهاي اول به من گفت . درست است محبت مي كرد ؛ شوخي مي كرد ، ولي سهم و صلابتي داشت كه پشتِ آدم را مي لرزاند . اگر چه سهم و صلابت اش هم نبود ، فرقي نمي كرد . دوست اش داشتم . تازه ، جز او ، كي را داشتم ؟ يك زن ِ تنها و بي كس . گير افتاده بودم . هم دوست اش داشتم و هم ازش بدم مي آمد ، متنفر بودم . وقتي تنفرم اوج مي گرفت كه كتك ام مي زد ؛ فحش ام مي داد . به من مي گفت : « خيابان گردِ بدكاره »  بدكاره ، آنهم من كه از برگِ گُل پاكتر بودم . پاك ماندم !

سينه اش بالا و پايين رفت . از صندلي جدا شد . كنار پنجره ايستاد و به وهمِ ِ سفيدِ بيرون زل زد . بعد ، چرخي دور اتاق زد . ساكت و مغموم به رف ها ، تاقچه ها و آينه نگاه كرد . نزديكِ والور رسيد . ايستاد . دست هايش را روي آن گرفت و به شعله ي چراغ چشم دوخت . صداي پرت پرت بالا و پايين پريدن ِ شعله ، سكوتِ اتاق را سنگين تر مي كرد . دقايق به كندي مي گذشت . پيرزن از جنب و جوش افتاده بود . حالا ديگر به هيچ كس و هيچ چيز فكر نمي كرد . مستقيم چشم به يك نقطه دوخته بود و بي حركت ، فقط به صدايي كه در ذهن اش طنين مي انداخت ، گوش مي داد ؛ بي آن كه برايش مفهومي داشته باشد . صدا ، مرتب يك كلمه را تكرار مي كرد : دروغگو ... دروغگو ... دروغگو ....

زن ، بی آن كه از شعله ي چراغ رو برگرداند ، با صداي بغض آلودي زمزمه كرد : ولي من هيچ وقت شكايت نكردم ؛ پيش ِ هيچ كس ؛ حتا پيش تو . سوختم و ساختم . نمي خواستم از دست اش بدهم . هزار دفعه برايش قسم خوردم كه پا از خانه بيرون نگذاشت ام ؛ زود مچ ام را مي گرفت . مي گفت : «آدم دروغگو كم حافظه است . نرفتي ؟ خانه ي پدري ات چه ، آن خواهر ِ خل و چل ات چه ، این بيرون نيست؟ » نمي دانستم چكارش كنم . با چه زباني حالي اش بكنم كه بابا هر كسي حقي دارد . از حق و حقوق ام كه ابدا ، اصلاً نبايد مي گفتم . فقط قهر مي كردم ؛ اخم مي كردم . آن وقت ناچار مي شد بيايد دور و برم . ضمني آن قدِ بلندِ چهارشانه اش را به رُخ ام بكشد؛ بازوهاي قوي اش را ؛ سينه ي پرمويش را. يادت هست كه ، هميشه توي خانه زير پيراهن ِ سفيدِ ركابي مي پوشيد . عادت اش را تا آخر عمر ترك نكرد . بعد با حرف هايش ، با حركات اش داغ ام مي كرد . ذليل مرده ي عيار ، وقتي حرف مي زد يك هنرپيشه ي درست حسابي بود ؛ يك عاشق ِ تمام عيار ؛ يك مردِ گرم و دوست داشتني . ولي چه فايده ؟ دل ام را فقط به آن حرف ها خوش كرده بودم . زود مي بخشيدم اش . خب ، گناهي نداشت كه . مقصر اصلي تو بودي . حالا كه همه چيز تمام شده مي گويم . مي داني چرا سي سال تمام به تو اخم و تخم كردم ، با اين كه هر روز كه از خانه مي زدم بيرون بيايم اينجا با خودم قرار مي گذاشتم ناز و نوازش ات بكنم ؛ غم خوارت باشم ؛ ولي به محض ِ ديدن ات همه چيز يادم مي رفت . مي داني چرا ؟

چشم به پيرزن دوخت . منتظر پاسخ ماند . صدايي نشنيد . شعله ي خشم در وجودش زبانه كشيد :براي اين كه قلباً از زندگي ام راضي نبودم . بدبخت بودم . كمبود داشتم . يك زن ِ آرزو به دل ِ عقده اي بودم . مسبب اش هم تو بودي ، از اول تا آخر . چه آن وقت ها كه بچه بوديم و خودت را براي پدر لوس مي كردي ؛ شيرين زباني مي كردي ؛ حسابي توي دل اش جا كرده بودي ؛ آنقدر كه اصلاً مرا به آدم حساب نمي كرد . طوري نگاه ام مي كرد كه انگار يك كرم خاكي ام افتاده ام گوشه ي خانه ؛ و چه بعدها كه بزرگتر شديم ، همه ي رُفت و زُفتِ زندگي مان را غصب كردي ؛ شدي همه كاره ي خودت و من و پدر . خيال نكن خل و چل بودم و نمي فهميدم . خوب هم مي فهميدم . حسابي هم زجر مي كشيدم . از غصه نزديك بود بترك ام . ولي چكار مي توانستم بكنم جز اين كه خودم را بزنم به آن راه ؛ از بيخ بشوم عرب ؟ موقع شوهر كردن هم كه شد ، هول ام كردي . باعث شدي بيفتم توي هچل. تو كه نمي فهمي ‏. اصلاً تجربه نكرده اي تا بداني هيچ رستم ِ دستاني هم جاي يك شوهرِ ِ خوب ، يك شوهر ِ درست و حسابي را نمي گيرد . اگر سالم بودي ، اگر از تو فراري نبودم ، اگر نمي ترسيدم لقمه را از چنگ ام بقاپي ، چشم و گوش بسته خودم را به دستِ سرنوشت نمي سپردم که . آن وقت مي آمدم مي ديدم تو با اين لباس ِ عروسي ميراث مانده ، چشم به راهِ او دوخته اي . چشم به راهِ شوهر من . اِم ، شوهر ! آنهم بدون اين كه از سوز و گداز ِ من باخبر باشي ؛ از داغ ِ دل ام چيزي بداني چشم دوخته بودي به راهِ يك مردِ خيالي . خاك توي سرت بدبخت !

يكريز حرف زده بود . از نفس افتاده بود . لحظه اي دهان بست و كفِ سفيدِ گوشه ي لب هايش را پاك كرد . منتظر حرفي ، حركتي از طرفِ پيرزن شد ؛ اما او بي تكان به درون اش خيره شده بود ؛ به كلمه ي دروغ كه در هيئت شبح هولناكي از دل ِ سياهي هاي ذهن اش بيرون آمده ، رقص كنان ، همه ي چشم اندازش را پُر كرده بود .

زن با لحن ملايم تري ادامه داد : فقط يك شانس آوردم كه زرنگ بودم . هيچ وقت نه از توپ و تشرش ترسيدم ، نه از تهديد و كتك هایش . با حرفِ هيچ كسي هم خر نشدم . فراموش كه نكردي ، نقشه ريختن ام ، فيلم بازي كردن ام ، نقص نداشت . بيمارستان كه يادت هست ؟ اگر زرنگ نبودم ، حالا حالاها هنوز مثل تو يك دختر ِ شصت و پنج- شیش ساله ي ترشيده بودم .

پقي زير خنده زد : ترشيده كه نه ديگر ، پوسيده . مگر نه ؟ پوسيده ايم ديگر ، قبول نداري ؟

به قهقهه خنديد . نزديكِ تخت شد . دست روي پيشاني پيرزن كشيد : خب ديگر ، هر چه بود تمام شد. آن بغض و حسدهاي دوره ي جواني ، آن سرعت و سبقت گرفتن ها براي پيدا كردن شوهر، دعوا و           مرافعه ها ، دوز و كلك ها همه تمام شد . يك عمر الكي پيش اين و آن پُز دادم و شوهر شوهر گفتم . جلوي زن هاي غريبه و آشنا هي سينه سپر كردم و به دروغ ازش تعريف كردم ، گفتم اِله است ، بِله است ، اينجوري ، اين ريختي . همه اش كشك بود . هيچ گُهي نبود . خوب شد لش ِ بي خاصيت اش افتاد روي تخته ي مرده شور خانه . خودش هم راحت شد . درست است كه بروز نمي داد ، ولي زجر ....

دوباره گريه را از سر گرفت . زانو زد . سرش را به لبه ي تخت گذاشت و مدتي به همان حال ماند تا كم كم آرام گرفت . بعد بلند شد . اشك هايش را پاك كرد . چادرش را سر كرد : من ديگر بايد بروم . درست است كه كسي توي خانه منتظرم نيست ؛ درست است كه هيچ كاري ندارم ، حتا حوصله ي غذا پختن ؛ ولي چكار بكنم ؟ عادت كرده ام . بايد بروم . نمي توانم دل از آنجا بكنم هر چند هيچ خيري ازش نديدم . تو هم ديگر منتظر نمان . آخر منتظر كي هستي ؟ منتظر چه ؟ ... من هر روز مي آيم و بهت سر مي زنم !

به طرفِ در راه افتاد . پيرزن سعي كرد قبل از رفتن اش با همه ي وجود فرياد بزند : دروغگو . دروغگو . همه ي حرف هايت دروغ است . سالم بود . دق مرگ اش كردي !

دهان باز كرد . دست و پا زد . تقلا كرد . به خودش پيچيد . نتوانست ؛ فقط خرخر خفه اي از گلويش بيرون آمد .

 

 

 

17/11/72-  كرمانشاه

12/9/74- كرمانشاه

بازنگري : زمستان 82

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 پوزش

 

 

 

با پوزش از دوستان و مراجعه کنندگان عزیز

همه ی داستان های وبلاگ « کمی از کابوس های من » که پیشتر در نشریات اینترنتی و مطبوعات چاپ شده بود ، از این وبلاگ حذف شد تا با همین نام به صورت کتاب در دسترس علاقه مندان قرار گیرد .

داستان های حذف شده عبارتند از :

1-      مجازات

2-      شاهکار

3-      ظهر ِ سرخ ، ظهر ِ خاکستری

4-      درهای شیشه خور

5-      کارت ِ ورود به زندگی

6-      لولا

7-      ساک دستی

8-      شاو شمه کی

9-      شالی

10-  اپیدمی

11-  گرگ ها و گوزن ها

12-  بازنده

13-  بختک

14-  مترسکی برجالیز ِ اوهام

15-  وسرانجام ، این چنین

16-  داستانی به اندازه ی یک کفِ دست ، نگاهی به اندازه ی یک دنیا

17-  ثبتِ نام

18-  تشنگی

19-  شعله

20-  دقایق ِ دردناک ِ دیوانگی

|+| نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 نویسنده

 

نویسنده

 

     سومین عطسه ی پیاپی را که زد ، فهمید کار از کار گذشته  است ؛ اما هنوز دل از نوشتن  نمی کند . گفته  بود: هر طور هست  باید بنویسم ، حتا اگر بمیرم !

           ذهن اش انباشته از مطلب بود : طرح های گسترده ی  چند  رمان ، تعدادِ  بسیاری  داستان ِ بلند و کوتاه ، نقدِ چند کتابِ  تازه ،اظهارِ نظر در باره ی تشکل های ادبی  شهر و مقاله  هایی  دیگر ؛ اما برای نوشتن  مجالی  نداشت . از سپیده ی  صبح  تا ساعاتی  گذشته از شب ناگزیر به  تلاش  بود . شب ها هم که به خانه بر می گشت ، خستگی  بیش  از اندازه ،  فکرو خیال ِ آینده ی  مبهم ِ   خانواده ، نگرانی  دیر کِردِ پرداخت ِ اقساط ، آثار ِباقیمانده از جنگِ  اعصاب های روز ِ سپری  شده  و دغدغه ی  بیماری ای  که اخیرا ً به  جان اش افتاده بود ؛ به علاوه ی  سرو صدا ، جنگ و دعوا ها و شیطنت های پایان  نا پذ یر بچه ها ، خصوصا ً اشک و آه  و گلایه های همسرش که مدام یا از غرولند ها و ایراد و بهانه گرفتن های  صاحب خانه  به جان  آمده  بود و یا از کمبود و نارسایی های خوراک و پوشاک ِ بچه ها و ضرورت ِ تهیه ی جهیزیه  برای  دختر ِ بزرگتر می نالید ، همه مانع می شد تا او در همان یک اتاق ِ اجاره ای که آشپزخانه و نشیمن و خواب و پذیرایی شان محسوب می شد ، قلم به  دست  بگیرد  و ساعتی  فارغ از هیاهو بنویسد .

          حالا که سوزِ سرما تا اعماق ِ وجودش  نفوذ  می کرد ، ناخواسته به والور ِ روشن ِ توی خانه فکر می کرد و لذت ِ در کنار آن بودن.

        اگر چه می دانست  در  طول  روز  می تواند  به  کتابخانه های عمومی  یا قهوه خانه ها برود و برای نوشتن جای دنجی گیر بیاورد ، اما می دید  چرخه ی  زندگی و ضرورت ِ تلاش برای معاش آنقدر تند می چرخد  که اگر فقط  یک ساعت  دست از آن بردارد ، یک روز ِ تمام نیمی از شکم بچه های معصوم و همیشه حسرتزده اش گرسنه می ماند . با این همه تصمیم گرفته بود بنویسد ، حتا اگر دیروقت ِ شب باشد و توی کوجه باشد و هیچ رهگذری هم دیده نشود و زیر نور چراغ برق ِ آویخته به تیر سیمانی ، آماج ِ ضربه های بی رحم ِ تازیانه های سرما ، زیر بارش ِ  یکنواختِ  برف باشد و روی زمین  خیس هم  نشسته  باشد . دست کم کوتاهترین داستان اش را که می توانست بنویسد .

       دست هایش کرخت شده بود . زانو هایش می لرزید . دندان هایش به هم می خورد . بدن اش جمع شده بود . از همه مهمتر نور کم بود اما آنچه بیشتر آزارش می داد ، بلور های برف بود که کم کم درشت و درشت تر  می شد و آرام و چرخ زنان می آمد ند  و روی صفحه ی کاغذِ روی زانوهایش می نشستند که همراه با لرزه ی زانو ها می لرزید . مانده بود چه بکند ؛ بگذارد کاغذ خیس شود یا سرو شانه هایش را سایبان کند ؟ اگر با بدن اش سایبان می ساخت ، از همان نور ِ بی رمق ِ رنگ پریده ی مهتاب گونه هم محروم می ماند .

        عاقبت ، نقطه ی پایان را گذاشت . اما دیگر نمی توانست کمر ، گردن و یا پاهایش را تکان بدهد . بدن اش خشک شده بود . مثل آدم برفی ای که نیمه جانی گرفته باشد ، سعی کرد خودش را به خانه برساند . خوشحال از این که سرانجام توانسته بود یکی از صد ها موضوع ِ متراکم  در ذهن اش را بیرون  بریزد.  توش و توان ِ تعویض ِ لباس را نداشت ؛ همانطور توی رختخواب خزید .

        فردای آن شب و حتا سه روز بعد از آن هم نتوانست از رختخواب بیرون بیاید . در آتش تب سوخت و هذ یان آلود از نوشته هایش حرف زد . دراین مدت زن و بچه های  بی کس ، درمانده و نگران اش چشم به او دوخته بودند .

        روزِ چهارم ، ضعیف و لرزان ، همین که به هوش آمد ، دست نوشته اش را دید که بر اثر رطوبت ِ برف و عرق ، مثل کهنه ی خیسی که چلا نده  باشند ش  توی  دست اش  مانده بود ؛ طوری که نه قابل خواندن بود و نه ....

-                می نویسم . از نو می نویسم اش ، حتا اگر بمیرم !

 صدای دردمند و دریغ آلودش انگار از ته چاه بالا می آمد .

 

 

                                                                                        اسماعیل زرعی

                                                                                        2/6/76- کرمانشاه

این داستان درروزنامه ی بین المللی( خبر ) شما ره226 ، سال اول ، 26/8/1376 چاپ شد

        
|+| نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
 
 
بالا