انتظار
پلك هايش تكان خورد . چشم باز كرد . متوجه شد صبح شده است ؛ اين را ، از زياد شدنِ سر و صدا و آمد و رفتِ مردم فهميد . اتاق هنوز تاريك بود ؛ تاريك و ساكت . به صداهاي بيرون گوش داد . خِت خِتِ خشكِ جاروي رفتگر ، بوق يك ماشين ، صداي پاي چند رهگذر كه شتابان از زير پنجره گذشتند و عبور ماشين سنگيني كه شيشه ها را لرزاند .
رغبتي به جدا شدن از رختخواب نداشت . مثل هر روز ديگر ، ماند و با پرسشي كه در ذهن اش غلغله راه انداخته بود ، كلنجار رفت : چرا ... چرا رفت ؟ .... گفت كي بر مي گردم ؟ ... نگفت ؟ ... اسم اش چه بود ؟ ... خوب دقت نكردم. خوب ، دقت نكردم ؟ ....
غلت زد . به پهلو خوابيد . خودش را دلداري داد : شايد امروز بيايد . خودش بيايد . خودش ....
پلك هايش را بست تا آمدن ِ او را مجسم كند . حس كرد يكباره در چاهِ تاريكي معلق شده است . هراسان ، چشم باز كرد : امروز ديگر مي آيد . حتما مي آيد . فقط بايد حواس ام باشد عوضي نرود !
تكاني به خودش داد . لحافِ شندره را از رويش كنار زد . تخت خواب ِ چوبي به جيروجار افتاد . پاهاي استخواني اش را از لبه ي تخت آويزان كرد. نشست : اِم ، خاك به سرم . مُفت از دست اش دادم. بايد روي پاهايش مي افتادم . دست به دامن اش مي شدم . نمي گذاشتم برود . نمي گذاشتم !
صداي خفه ی كشيده شدن ِ دمپايي روي فرش ِ كهنه ي كفِ اتاق ، سكوت را خراشيد . پاهايش درد مي كرد. جلوي پنجره رسيد . پرده ي مخمل قهوه اي رنگِ كهنه را كنار زد . اين حركت باعث شد تا ذراتِ ريز ِ گرد و خاك روي سر و صورت اش بريزد : هر روز همین جور است.هر شبانه روز انگار يك قرن است . هر شب كه پرده كشيده مي شود ، يك خروار خاك روی چين هايش جمع مي شود!
دست روي سرش كشيد تا گردوغبار را پاك كند . نور بي رمقي به درون مي تابيد . سر به شيشه چسباند . بيرون ، روي بلندترين شاخه ي درختِ چنار ِ جلوي پنجره ، قمري كوچكي در خودش جمع شده ، كز كرده بود . درخت لخُت بود ؛ فقط به بعضي از شاخه هاي آن ، برگِ قهوه اي خشكيده ای چسبيده بود .
نگاه از درخت گرفت و به آسمان زل زد . هوا گرگ و ميش بود . چند لكه ابر با تيره گي آسمان در آميخته بود . كوهِ بلندِ انتهاي شهر ، مثل سايه ي خواب آلوده اي قد برافراشته بود. شهر، هنوز چشم از خواب نگشوده بود. همه ي دكان ها بسته بود . پياده رو خالي بود . كنار خيابان ِ خلوت ، سه نفر ، آنهم با فاصله ي زياد از يكديگر ايستاده بودند و براي ماشين هايي كه گاهي مي آمدند و به سرعت از برابرشان مي گذشتند ، دست بلند مي كردند. نور چراغ ِ ماشين ها در مه رقيق ِ صبحگاهي پخش مي شد . تاكسي اي جلوي پاي يكي از آن سه نفر ترمز كرد . لب هاي پيرزن جنبيد : يكهو پريد . رفت !
روي پنجه ي پاهايش بلند شد تا پایین را ببیند . زير پنجره ، رفتگر با جاروي بلندش ، با حركاتي مقطع و تكراري گرم ِ كار بود . با يك دست وسطِ دسته ي جارو و با دست ديگرش انتهاي آن را گرفته بود . پاي چپ اش را يك قدم پيش مي گذاشت . كمي به جلو خم مي شد . بازوهايش را از تن جدا مي كرد . چرخش ِ كوتاهي به شانه هايش مي داد . قسمتِ معيني از زمين را جارو مي كشيد . كمرش راست مي شد . بازوها به تن مي چسبيد . پاي راست را كنار پاي چپ مي گذاشت . قدم بعدي را برمي داشت. اين حركاتِ يكنواخت تكرار مي شد. قدم به قدم پيش مي رفت و با خود كومه اي از برگ هاي خشكيده را مي بُرد . ردِ جارويش به شكل خطوطِ خميده ي موازي روي پياده رو جا مي ماند : چه گردوخاكي راه انداخته ! كاش زودتر تمام اش بكند ، نرود حلق اش !
به پوستِ دماغ اش چين انداخت . سربه سمتِ آسمان چرخاند. سپيده ي صبح مي كوشيد تاريكي را پس بزند . دقت کرد شايد نشانه اي از طلوع خورشيد را ببيند اما پنجره رو به مغرب باز مي شد : تا آفتاب نزده كارهايم را انجام بدهم !
برگشت . هر قدم كه برمي داشت ، دردِ پاهايش توي شقيقه اش مي پيچيد . زواياي اتاق ، همچنان در تاريكي مانده بود . رختخواب را مرتب كرد . سفره ي كهنه ی كوچك را از تاقچه برداشت . زير سفره خاك آلود بود . سر انگشت هايش هم كه با سطح ِ تاقچه تماس گرفت ، خاكي شد : بايد يك گردگيري درست و حسابي بكنم ... خاك به گورم . اين چه وضعي است . اگر بيايد ، آبرويم مي رود!
صدايي در ذهن اش پيچيد : « به به ، واقعاً چه سليقه اي داري . يك كدبانوي درست و حسابي . اينجا را خودت تنهايي تزيين كرده ي ، كلك ؟ »
سفره را روي سكوي پنجره گذاشت . نگاهی به بيرون انداخت . لب هاي چين افتاده اش جنبيد : هنوز زود است . كله ي سحر كه راه نمي افتد .
برقي در چشم هاي به زردي نشسته اش درخشيد . دچار ترديد شد : از كجا معلوم ؟
آينه ي قدي رنگ و روفته رفته اي به ديوار ِ كنار پنجره نصب بود . روبه روي آن ، يك عسلي كوتاه و يك صندلي لهستاني زهوار دررفته قرار داشت . روي پشتي صندلي ، لباسي از تور ِ سپيد افتاده بود . جلو رفت . با احتياط لباس را بلند كرد . تور ، كهنه و پوسيده بود . جاي جايي از آن پاره شده و قسمت هاي پاره ، آويزان مانده بود . سپيدي آن به زردي گراييده بود . با سرانگشت هايش ، آرام، لباس را نوازش كرد . آن را به سينه فشرد . بوييد و بوسيد . بوي خاك و كهنه گي و عرق ِ تن مي داد . روبه روي آينه ايستاد . با دقت و احتياط لباس را پوشيد . مراقب بود پارگی هایش بیشتر نشود . چين و چروك اش را صاف كرد . لباس خيلي گشاد بود ؛ به تن اش زار مي زد . نيمتاج ِ غبار گرفته را از روي عسلي برداشت . رنگِ مُهره ها و منجوق هاي سفيدش تيره شده بود . آن را فوت كرد . ذراتِ غبار به طرف آينه پاشيده شد : اول موهايم را شانه كنم !
دندانه هاي شانه ي چوبي ، يك در ميان افتاده بود . شانه را به موهاي خاكستري چرك مُرده اش كشيد ؛ آنقدر آرام و با احتیاط كه انگار مي ترسيد آن تارهاي نازكِ كم پُشت پوسيده باشد و از سرش جدا شود : موهايم را رنگ مي كنم . خودم را خوشگل مي كنم . صبر كن بيايد !
خسته شد . روي صندلي نشست . يكي از پايه هاي صندلي شكسته بود . لق لق مي خورد : خوبه اقلاً تن و بدن ِ سنگيني ندارم . درست مثل يك پره ي كاه . به سبكي يك گربه ي كوچولو !
چشم به آينه دوخته بود . آينه ، لكه لكه بود . جيوه هاي پشت اش نقطه نقطه ريخته بود . تصاوير را رنگ پريده تر و مات تر از آنچه كه بود ، نشان مي داد . از توي آن ، اتاق پيدا بود . تخت خواب ِ چوبي زهوار در رفته ؛ بستر ِ چركِ كهنه ؛ چراغ خواب ِ كنار تخت كه هميشه خاموش بود ؛ گوشه اي از يخچال و قسمتي از سقف و ديوارهاي اطراف كه از دوده و غبار سياه شده بود . همه در هواي نيمه تاريك ، نيمه روشن كز كرده بودند : انگار هيچ وقت رنگِ اين اتاق آبي نبوده !
لحظه ي دست از شانه كردن كشيد . لب هايش را به هم فشرد. به خودش خيره شد : همين كه آمد، اول مي دهم اتاق را رنگ كنند . يك رنگِ شيكِ خوشگل . بعد ، همه ي چيزها را مي شويم و برق مي اندازم !
دوباره شانه به كار افتاد : چيزهاي كهنه را مي اندازم دور . همه ي اسباب اثاثه را نو مي كنم ... حيف است توي اين همه كهنه گي بماند ....
شانه را روي آينه گذاشت . نيمتاج را برداشت و روي سرش گذاشت . كمي آن را جابه جا كرد . به دقت به روبه رويش زل زد . خودش را ديد . صورتِ پير ِ درهم شكسته ي پيرزني كه با حسرت چشم به او دوخته بود . پيرزني رنگ پريده ، لاغر ، كوتاه ، با صورتي گرد و پيشاني بلند : چين و چروكِ صورت ام خيلي زياد شده !
پوست گونه اش را گرفت و كشيد . چشم هاي درشت اش گود رفته بود . هنوز آثاري از زيبايي دوران جواني در چهره اش ديده مي شد : كاش پا شوم بروم حمام . خودم را تميز كنم . دستي به سرو رويم بكشم !
به طرفِ پنجره چرخید . نور ماتِ بي رمقي كه به درون مي تابيد فقط تا پيش پاي پنجره را روشن مي كرد : نه . حالا نه. نكند بيايد و من نباشم ، برود . همين كه آمد ، مي روم حمام . وسمه مي كشم . خودم را خوشگل مي كنم . تر و تميز .
بلند شد . صندلي را بُرد جلوي پنجره گذاشت . دستگيره ي پنجره را گرفت و چرخاند . چرتِ قمري پاره شد . هراسان به اطراف نگاه كرد . يكباره خيز برداشت و پرواز كرد . برگِ خشكيده اي از شاخه ي درخت جدا شد و تاب زنان سقوط كرد . پنجره باز شد . سوز ِ گزنده اي به درون يورش آورد. زن ، لرزيد . اما اعتنايي به سرما نكرد . هوا کم کم روشن تر می شد . رو به بیرون ، روي صندلي نشست : حالا مي آيد . حالا مي آيد !
بتدریج شهر به جنب و جوش مي افتاد .دقایقی بعد ، مردم شتابان در رفت و آمد بودند : هيچ كس سربلند نمي كند مرا ببيند . همه سرشان به كار خودشان گرم است . كجا مي روند با اين عجله ؟ ...
ماشين ها به سرعت و با سروصداي زياد مي گذشتند . همهمه ي مردم همراهِ مه بالا مي آمد و از پنجره به داخل مي خزيد . مغازه ها ، يكي پس از ديگري باز مي شد : شايد صبر كرده همه ي دكان ها باز بشوند . كادو بگيرد ....
سفره را باز كرد . بلند شد . به طرفِ يخچال رفت . شيشه اي آب از آن بيرون آورد . يك جرعه خورد . مزه ي دهان اش تلخ بود . آب بوي مانده گي مي داد . سرجايش برگشت . يك لقمه نان ِ شب مانده ، يك جرعه آب ؛ دوباره يك لقمه نان ، يك جرعه آب . دندان نداشت . جويدنِ برايش سخت بود . حس كرد اشتهايي به خوردن ندارد . سفره را پيچيد و كنار گذاشت : وقتي بيايد ، هر روز خودم كله ي سحر پا مي شوم سماور آتش مي كنم . مي روم دوتا بربري تازه مي گيرم ، با يك قابلمه حليم ِ بوقلمون داغ . چاي دَم مي كنم . سفره را وسطِ اتاق پهن مي كنم . اين سفره نه ، يك سفره ي نو . همه چيز كه مهيا شد ، يواش نازش مي كنم . بيدارش مي كنم.
سربرگرداند و به تخت خواب زل زد : يك تخت ، شيك و محكم ... نو ... با لحاف و تشكِ پرقو ... زير لحاف ، با آن بدن ِ ورزيده ي جوان اش مي خوابد ... زير پيراهن سفيدِ ركابي مي پوشد . بازوهاي قوي و سينه ي پرمويش پيداست . چه آرام خوابيده . چه نرم نفس مي كشد ! ... بيدارش كنم؟... بيدارش كنم ؟ ...
لب هايش لرزيد . به خودش فشار آورد . چيزي به ذهن اش نرسيد : اسم اش چه بود ؟ ...
آه كشيد : وقتي آمد ، مي گويم فراموش كردم اسم ات چه بود . يادم رفته . شايد هم نگفتي ، گفتي ؟
بیرون ، خورشيد سر زده بود . اثري از مه نبود . هواي شهر گرفته و غبار آلود شده بود. سوز سردي مي وزيد . آفتاب انگار از پشتِ لايه اي از چرك و روغن مي تابيد . پرنده اي در آسمان ديده نمي شد . چند لكه ابر ِ سفيد در گوشه اي از افق خيمه زده بود . خيابان از انبوه ماشين ها موج مي زد . مردم ، توي هم مي پلكيدند . به چهره ي رهگذرها دقت كرد . تعدادشان زياد بود . نمي توانست همه را ببيند : چه شكلي بود ؟ ... موهاي سرش فِر و سياه ... صورتِ پهن ِ سفيدِ ؟ ... نه به گمان ام موهاي سرش خرمايي بود . سبيل هاش بور ... نه . نه . صورت اش ....
ذهن اش را كاويد . چيزي به خاطرش نرسيد : اما قدش بلند بود . بلند قد و ورزيده. چهارشانه . فدايش بشوم . چرا دير كرد ؟
از نقطه ي ناپيدايي صداي راديو به گوش مي رسيد. گوينده با آهنگي محزون ، چيزي مي گفت . كلمات را به وضوح نمي شنيد : از كجا معلوم آدرس ام را گم نكرده باشد . از كجا معلوم حيران و سرگردان دنبال ِ من نگردد . خانه به خانه ، كوچه به كوچه ، خيابان به خيابان ؟ ... اما او كه هميشه راحت اينجا را پيدا مي كرد ! ...
به سمتِ اتاق چرخید ، که حالا روشن شده بود . كنار ِ تخت ، والور سبز رنگي دیده می شد. توي رف ها و تاقچه ها سماور ِ برنجي ، قليان ِ ورشوي پايه بلور ، شيريني خوري هاي نقره اي پايه دار ، تُنگ هاي سورمه اي و فيروزه اي رنگِ ناصرالدين شاهي همه زير لايه اي از غبار مانده بودند . پوستر ِ منظره اي از آبشار كه به ديوار نصب بود ، زير دوده ، محو شده بود . روي پيشبخاري ، نزديكِ آينه ، قاليچه ي كوچكِ خاك آلوده اي پهن شده که روي آن ، فانوسي با شيشه ی سياه و ترك برداشته بود و همچنين در کنارش ، قابِ عكس چوبي پوسته پوسته شده اي . توي قاب ، مردي باريك و بلند ، شبكلاهِ سفيد بر سر ، لباده به دوش و عصا به دست در حياطِ آجر فرشي ايستاده ، به روبه رويش خيره شد بود . رنگِ عكس زرد شده بود.
: وقتي آمد ، ديگر اين قاب را برمي دارم . مي برم مي گذارم اش يك گوشه جايي ؛ خيلي كهنه شده . آن پوستر را هم مي كَنم مي اندازم دور . يك پوستر ِ نو مي گذارم سرجايش . از همان ها كه چند تا گربه ي ريزه ي خوشگل و تپل مپل تويش هست . كجا ديدم ؟ ...
بيرون ، هياهوي مردم همچنان ادامه داشت . دو ماشين تصادف كرده بود . راننده هاي آنها پياده شده بودند و با يكديگر جر و بحث مي كردند . عده اي دور آنها جمع شده بودند : نكند تصادف كرده ، انداختندش زندان ؟ ...
دلشوره به جان اش افتاد : خدا نكند ... زبان ام لال .
پليس آمد . با راننده ها حرف زد . دور ماشين چرخيد . چيزي گفت . راننده ها سوار شدند و رفتند . جمعيتِ تماشاچي متفرق شد . نفس اش را بيرون ريخت : آخيش ، به خير گذشت . تصادف نكرده. مطمئنم كه نكرده . حالا حتماً توي راه است . دارد مي آيد !
هر قدر بيشتر خورشيد بالا مي آمد ، به همان اندازه به غلظتِ آلوده گي هوا اضافه مي شد . پيرزن ، نفس كه مي كشيد ، آشكارا بو و چربي دودي را كه به ريه هايش فرو مي رفت ، حس مي كرد ؛ اما اعتنايي به آن نداشت . سعي مي كرد چشم از خيابان برندارد . احساس گرسنه گي كرد . بي آن كه سربرگرداند ، دست دراز كرد . از توي سفره لقمه اي نان بيرون آورد و به دهان گذاشت . يك جرعه آب نوشيد : اگر توي ماشين باشد ، چه ؟ ... ماشين خريده باشد .... من كه نمي بينم اش از اينجا . كارش چه بود ؟ ...
چيزي به يادش نيامد . سعي كرد از همان فاصله ، داخل ماشين ها را هم ببيند . مشكل بود : ماشين اش كجا بود ؟ حتماً پياده مي آيد . تازه ، اگر هم سوار شده باشد ، همين جا پياده مي شود . تاكسي ترمز مي كند ؛ آن طرفِ خيابان ؛ درست روبه روي پنجره . درش باز مي شود . بيرون مي آيد . پول ِ راننده را مي دهد . با او خوش و بش هم مي كند . خوش اخلاق است. دستِ خودش نيست . دوست دارد با همه بگويد و بخندد . شوخي بكند . بعد ، سربلند مي كند و به اينجا نگاه مي كند ؛ به من كه كنار پنجره ايستاده ام . دستي برايم تكان مي دهد . برايش دست تكان مي دهم . مي خندد . برق ِ دندان هاي سفيدش را مي بينم . چمدان بزرگي به دست دارد . شال و كت اش را روي مچ دستِ ديگرش انداخته است . چه قد و بالايي . چه شيك و خوشگل . جوان . مثل پنجه ي آفتاب . مي خواهد از عرض خيابان بگذرد . خيابان خيلي شلوغ است .
سر از پنجره بيرون برد . خم شد . داد زد : مواظب باش . مواظب باش !
كسي صدايش را نشيند . ماشين ها در رفت و آمد بودند . مردم بي اعتنا به او مي گذشتند . زني دست بچه اي را گرفته بود و نگران از عرض ِ خيابان مي گذشت . بوق ِ يك تاكسي اتصال كرد . راننده ، آن را نگهداشت . پياده شد .كاپوت را بالا زد . بوق از صدا افتاد . تاكسي حركت كرد . پيرزن كمر راست كرد تا خستگي بگيرد . دست به پشت اش گذاشت . سروسينه اش را عقب كشيد . درد در صورت اش جمع شد . مهره هاي پشت اش تق و تق صدا كرد . جابه جا شد . پاهايش خواب رفته بود . پايين تنه اش مورمور مي شد . چرخش ِ تُندي به سروچانه اش داد . چشم اش به آسمان افتاد . خورشيد به وسطِ آن رسيده بود ؛ زير لايه ي ضخيمي از دود و غبار : سر ظهر است . اگر حالا آمد ، براي ناهارش چه درست بكنم ؟ ...
هوا را بو كشيد . بوي كباب مي آمد ؛ همراهِ آن ، پرده ي شب تكان خورد . سايه اي از پله هاي ايوان بالا آمد . درگاه را پُر كرد . صداي زنانه اي را شنيد كه انگار اعتراض مي كرد . سعي كرد صاحب ِ سايه را ببيند ، همين طور صاحب ِ صدا را . سايه فرار بود . دقت كه مي كرد ، پس مي رفت ، در تاريكي گم مي شد ؛ و چشم كه از درگاه برمي داشت ، دوباره مي آمد روي كُنج ِ نگاه اش سنگینی مي انداخت . لب هايش جنبيد . به صدا دقت كرد . به صدا گوش داد . چيز زيادي نشنيد ، فقط چند كلمه ي بي ربط : «... تا اين وقتِ شب ... بچه ها ... تا اين وقتِ شب .... بچه ها !» ....
مي دانست بچه ها بيش از اندازه عزيزند چون دير آمده اند ؛ خيلي دير . بارها شنيده بود : « خب ، من مَرد بودم . مردها زياد مقيد نيستند چون بيرون سرشان با بقيه گرم است ، اگر هم مقید باشند خوب بروز نمي دهند . ولي آن جوانمرگ عالم آشكارا له له مي زد . دو سال ، سه سال، پنج سال ، هفت سال طول كشيد . اگر بدانيد چه زجري مي كشيد ؛ چقدر دوا درمان كرد ؛ چقدر نذر و نياز كرد ؛ چه گريه و زاري هايي ؛ تا عاقبت خدا يكهو دو تا بهش داد ،شما دو تا را با هم ، تو يك روز و يك ساعت . يك مرتبه زندگي ش از اين رو به آن رو شد ؛ خلق و خو و روحيات اش هم . آن زن ِ لاغر ِ هميشه اخموي غرغرو ، يكهو شد خانم ِ خوش اخلاق ِ چاق و چله اي كه يك لحظه از شوخي و خنده دست بر نمي داشت . مثل قناري چهچه مي زد . شد يك كدبانوي مهربان درست حسابي كه خودش را وقفِ شوهر و بچه هايش كرده بود . حالا ديگر هيچ آرزويي نداشت جز اين كه برود توي يك خانه ي تازه ساز ِ نُقلي. نه به خاطر خودش ، فقط به خاطر ِ بچه ها. مي ترسيد. مي گفت: اين خانه ی درندشت را مي خواهم چكار. خانه هاي قديمي پُر از مار و عقرب است . اگر يكي از عزيزهايم را نيش بزنند چه ، چه خاكي به سرم بريزم ؟ »
حرف كه مي زد ، دهان اش بوي كباب مي داد ؛ دست هايش هم ؛ لباس اش هم ؛ اصلاً هر جا كه بود يا هر جا كه مي رفت ، با حضورش آنجا را پُر از بوي كباب مي كرد . حالا هم بوي او ، اتاق را پُر كرده بود .
: سيني را مي زنم زير بغل !
چشم چرخاند و روي سيني برنزي پُر نقش و نگاري كه روي پيشبخاري ، زير لايه اي از غبار مانده بود ، مکث کرد : يكي دو نان هم مي گذارم تويش . نان تازه ي داغ . درست عين ِ مينا . مينا يا مريم ؟... از پله ها مي روم پايين ...
نگاه اش به سمتِ قاب عكس پَر كشيد : از كجا معلوم ، شايد حالا توي دكان ِ تازه اش باشد . شايد مشتري ها را راه مي اندازد ، سيخ سيخ كباب . مگر مريم نگفت :« مال خودمان است ، يك مغازه ي دو دهنه ؛ هر ماه كرايه اش را مي گيريم . پس از گور بابايم مي آورم مي ريزم توي حلق تو !»
مريم گفت يا مينا ؟ ...
می دانست مغازه ی دو دهنه ، برِ ِ خیابان ، زیر همین اتاقی است که او تویش زندگی می کند ؛ پدر گفته بود :« عاقبت برایش خریدم، یک خانه ی تازه ساز ِ به قول ِ خودش نُقلی که دکان ِ بزرگی هم زیرش هست .دل ام نمی آمد ناراحت ببینم اش که .خیلی دوست اش داشتم ، آن جوانمرگ را . حیف . حیف اجل مهلت نداد برود تویش پا دراز بکند ».
به خودش آمد. اتاق در سكوتِ سردِ خاك آلوده اي فرو رفته بود:ولی خودش تا آخر ِ عمر دل از بازار چه نکند . توی همان دکان ِ اجاره ای ماند!
بلند شد : خسته شدم!
پابه پا كرد . چين و چروكِ لباس اش را صاف كرد . ايستاده ، به لبه ي پنجره تكيه داد . خيابان شلوغتر از هر ساعتِ ديگر بود . پياده روها از جمعيت موج مي زد . زن و مرد در هم مي پلكيدند. همه شتابزده بودند . ديدن ِ صورتِ همه ي مردها غيرممكن بود . خودش را دلداري داد : او از همه بلندتر است ؛ خوشگل تر، چهارشانه تر . توي هزار نفر هم كه باشد ، باز مي شناسم اش . فقط كافي است ببينم اش . ابروهايش ... چشم هايش ...
به خودش فشار آورد تا چشم و ابروي او را در نظر مجسم كند . چيزي به یادش نیامد . روي صندلي نشست . ناله ي صندلي بلند شد . آه كشيد : اما او مرا مي شناسد . حتماً . قيافه ام يادش هست . چطور فراموش ام مي كند .او كه آنهمه دوست ام داشت ... قربان صدقه ام مي رفت . مگر مي شود فراموش ام كند ؟ ...
خيال كرد كسي صدايش مي زند : «عزيزم ... عزيزم !... »
صدا ، دور و گنگ بود . برگشت و به پشت سرش نگاه كرد . اتاق ، زير نور بي رمق ِ آفتاب ، در سكوت فرورفته بود . ستوني از ذراتِ غبار در فضا معلق بود : گفت عزيزم يا نگفت ؟ ...
صورتِ پيرش جمع شد . به يك نقطه زل زد : گفت . حتماً گفت . دوست ام داشت . اگر نداشت كه نمي گفت . نمي آمد . گفت . آمد . دست ام را بوسيد . بوسيد ؟ ... مگر نوازش ام نكرد ؟ ...
لحظاتي بي حركت ماند . حتا پلك نزد . به فكر فرو رفت . سعي مي كرد موضوعی را به ياد بياورد ، اما در ذهن اش خلأ ايجاد شده بود . نمي توانست چيزي را در نظر مجسم كند . همه جا را خاكستري مي ديد . آه كشيد. شانه بالا انداخت . به بیرون پرداخت . از انبوهِ جمعيت كاسته شده بود . خيابان مي رفت تا کم کم زير گرماي نامحسوس ِ بعدازظهر ، كمي آرام بگيرد : پنجره را مي بندم تا سروصدا داخل نيايد . پرده را مي كشم تا نور اذيت اش نكند . بگذار راحت بخوابد . وقتي كه مي آيم و مي روم ، آهسته قدم بر مي دارم ؛ آنقدر يواش كه حتا خش خش ِ پاهايم به گوش ِ خودم هم نرسد . نبايد بخواب ام . بايد بادش بزنم . عرق كرده . گرم اش شده چه آرام نفس مي كشد . خسته است !
بی اراده ، سر به سمتِ تختِ خواب چرخاند . تخت خالي بود . دست اش را توي هوا تكان داد تا مگس ِ خيالي را از روي او براند : يادم باشد « به به » بخرم . هم به خاطر بويش و هم به خاطر اين مگس ها . مگس هاي لعنتي چه وزوزي مي كنند . نمي گذارند راحت بخوابد كه.... آه ، خسته شدم . بعدازظهرها جان مي دهد براي خوابيدن!
در خیابان ،از رفت و آمدِ ماشين ها كم شده بود . از آن هياهو و ازدحام اثري نبود . رهگذرهايي كه تك و توك در آمدوشد بودند ، خسته ، خواب آلود ، سرگشته و كِز كرده به نظر مي رسيدند : بعداز ظهرها هميشه همين جور است ، خلوت وغم گرفته. خصوصاً اگر آدم پير هم شده باشد !
برگشت تا خودش را ببيند شاداب و جوان ،که توي اتاق راه مي رود . باد تندي وزيد . پرده را تكان داد. در دامن ِ زن پيچيد . همراه با خودش ، برگ قهوه اي مچاله شده و مقداري خاشاك را به اتاق آورد: كلاه اش را باد مي برد.كلاه توي هوا مي چرخد. مي رود . پايين مي افتد. روي زمين قل مي خورد . خم مي شود . دنبال كلاه اش مي دود . چمدان به يكدست اش است. كت اش را تاكرده روي دستِ ديگرش انداخته است . بپوش . كت ات را بپوش . هوا سرد است . سرما مي خوري ، ها!
خم شد تا كلاه را بردارد. برگِ مچاله شده را به دست گرفت : كلاه داشت و ... ؟ ... نه . بي كلاه بود . فكلي!
برگ را از پنجره بيرون انداخت . به ابرها اضافه شده بود . سوز سردي مي وزيد. از دوردست ، قله ي كوه ديده مي شد . مه غليظي قله و سينه ي كوه را از هم جدا كرده بود . روي قله ، برف نشسته بود : كاش تا نباريده بيايد . اگر برف بيايد كه توي راه گير مي كند . نمي تواند بيايد . نمي آيد!
گردنه ي بلند ، باريك و پُر پيچ و خمي در نظرش مجسم شد كه پوشيده از برف بود . راه بند آمده بود . بالاي گردنه و پايين آن ، ماشين ها به انتظار مانده بودند . وسطِ گردنه ، در نقطه اي خلوت ، ماشيني زير كومه ي بسيار بزرگي از برف مانده بود . برف پاك كن هايش تند و تند كار مي كرد اما از پشتِ شيشه ، جز برفابه چيزي ديده نمي شد . توي ماشين سياهي سهمناكي سايه انداخته بود . سردش شد . لرزيد : خدايا برف نبارد .
خورشيد زير لكه ي درشت ابري پنهان شد . ابر روي خيابان سايه انداخت . پياده روها دوباره شلوغ شده بود . مردم ، در حالي كه سوز سرما صورت شان را سرخ كرده بود ، در رفت و آمد بودند . زن جواني با چادر مشكي نو از عرض خيابان گذشت . زن بسته اي نان به دست گرفته بود . نگاهِ پيرزن به سمتِ سفره كشيده شد : پس چرا نيامد ، لش ِ مرگ اش . چرا خبري ازش نشد ؟
هر روز همين هنگام ، نزديكِ غروب ، صداي در را مي شنيد . برمي گشت و خودش را مي ديد با همان قدِ كوتاه ، ابروهاي كم پشت ، دماغ ِ نوك تيز ، لب هاي نازكِ به هم فشرده ، پير اما نسبتاً چاقتر و جوانتر . با خشم و نفرتي كه در چشم هايش جرقه مي زد و چادر مشكي نوي كه به سر داشت : خاك توي سرش ، عزيز مرده . اصلاً نمي خواهم بيايد !
سعي كرد چشم از خيابان نگيرد اما نگاه اش به طرف در اتاق كشيده شد . خواست بپرسد : كيه ؟ بيا تو.
نگفت . به در زل زد : كاش خودش باشد . خودش !
گوش داد . صدايي نشنيد . دقت كرد شايد در باز شود . نشد : پس چرا نمي آيد ... اين شد چند روز ؟ ...
به ياد آورد آن روز بوي عطر اتاق را انباشته بود . در را پشت سرش بسته بود . چادر را از سر گرفته روي تخت انداخته بود . چند قرص نان زير بغل داشت . جلو آمده بود . سفره را باز كرده و نان ها را توي آن گذاشته بود. گفته بود :« شايد چند روزي نتوانم بيايم بهت سر بزنم . براي همين ، زياد گرفتم كه بي نان نماني !»
نگاهي به اطراف انداخته بود . در چشم هايش حسرت و نفرت موج مي زد . روبه روي پيرزن ايستاده و چشم به چشم او دوخته بود . لحظه اي ساكت مانده بود. لب هايش را به هم فشرده و گزيده بود . قسمتي از دندان هاي ريز و سفيدش نمايان شده بود . غريده بود : «امير مريض است . توي جا افتاده . نمي توانم ول اش كنم بيايم تو را تر و خشك كنم كه ....»
در صدايش بغض و درمانده گي موج زده بود . به لباس ِ او اشاره كرده بود . پيرزن ، اشاره ي انگشتِ او را دنبال كرده بود ؛ تا رسیده بود روي لباس توري . صدايش را شنيده بود كه مي گفت :« اين ديگر لباس عروسي نيست ؛ لباس عزاست !»
دوباره سربلند كرده و به او نگاه كرده بود . چيزي نگفته بود ؛ فقط به خودش گفته بود : چه عجب امروز حرف مي زند . حتماً دل اش پُر است . خيلي هم پُر !
سكوت شان سرشار از نفرت و بي اعتنايي بود . آن كه داخل شده بود ، لحظه اي پا به پا شده بود . ذهن اش را كاويده بود ؛ لب هايش را به هم فشرده بود . انگار دنبال كلمه ي مناسبي گشته بود . خسته شده بود . آه كشيده بود : «امير مريض است . توي جا افتاده . بايد بهش برسم ».
سر به اطراف چرخانده بود .
: رفت پتوي كهنه را از روي تخت برداشت . سالم و سريع قدم برمي داشت . پتو را آورد . روي شانه های من انداخت . غريد :« سرما و گرما هم حالي ات نيست ؟ اقلاً خودت را بپوش !»
زن ، جواب نداده بود . فقط چشم به او دوخته بود كه روي تخت نشسته بود . گفته بود :« نمي توانم بيايم . نمي توانم هر روز يك بسته نان بزنم زير بغل بيايم اينجا . قناعت بكن ببينم چه مي شود ... خوب است اقلاً كم خوراكي !»
پيرزن جواب نداده بود . فكر كرده بود : چه عجب ، به حرف آمد . آنهم بعد از اين همه سال !
صداي شديدِ ترمز ِ ماشيني او را به خود آورد . چشم از اتاق خلوت گرفت و به خيابان نگاه كرد . مرد ميانسالي روي آسفالت افتاده بود و دست و پا مي زد . خون از بدن اش راه گرفته بود . پالتوی ماهوتي دودي رنگ ، شال ِ پشمي سورمه اي چهار خانه و كلاهِ كپي خاكستري رنگ اش خونين و گِل آلود شده بود . ماشين سواري زرد رنگي به فاصله يك قدم از او ايستاده بود . شيشه ي جلوي سواري ، خُرد شده بود . مردم دور مرد و ماشين حلقه زده بودند . پيرزن سر از پنجره بيرون برد و داد زد : واي امير . امير !
اما بي درنگ سرش را عقب كشيد . از خودش پرسيد : امير كيه ؟
صدايي در ذهن اش طنين انداخت : « چاره ي چفت . چاره ي چفت ! »
به خودش فشار آورد تا صاحب ِ صدا را تشخيص بدهد . لب هايش جنبيد : روي تخت نشسته بود . روي تختِ من . گفت :« اقلاً پنجره را ببند . از پشتِ شيشه نگاه كن . نمي تواني ؟ » بعد ، غريد : « سرد است ، سرد . نمي فهمي ؟»
جواب نشنيده بود . خودش را جابه جا كرده بود . تخت به جيروجار افتاده بود . گفته بود : « كاش بميري تا از دست تو يكي ، راحت بشوم ».
لحظه اي ساكت مانده به او چشم دوخته بود كه پشت به پنجره ، روبه اتاق ايستاده بود . زردي انتظار را روي سفيدي چشم هايش ديده بود . ناليده بود : «اي چاره ي چفت . گفتم خوب است مي روم و اقلاً از دستِ خل بازي هاي تو راحت مي شوم . ندانستم خودم را از چاله درمي آورم و به چاه مي اندازم. بسوزي شانس . بسوزي بختِ سياه !»
از روي تخت بلند شده، نزديكِ پيرزن آمده بود . نگاه ش به آينه افتاده بود . همانجا ايستاده و به خودش زل زده بود . از لحاظِ شكل و قد و قواره هيچ تفاوتي با پيرزن نداشت اما دندان هاي او سالم بود. چاق ، با نشاط و جوانتر مي نمود . پيراهن ِ سفيدي با گل هاي ريز ِ سرخ و صورتي به تن داشت و روسري نو گُل و بته داري به سربسته بود .
نگاه پيرزن به خيابان بود اما آنچه در آنجا جريان داشت ،را نمي ديد . حتا همهمه ي جمعيت را نمي شنيد . ساكت مانده ، به فكر فرو رفته بود . سايه اي از برابر چشم هايش گذشت . ناخودآگاه ، با نگاه اش ردِ سايه را دنبال كرد . چشم به آسمان دوخت . خورشيد مي رفت تا در انتهاي افق ، پشتِ بُريده گي هاي كوه ، غروب كند . لكه هاي كوچك و بزرگِ ابر نيمي از آسمان را فرا گرفته بود .
هياهوي گنجشك ها بلند بود . روي شاخه هاي لُختِ چنار ، به رديف نشسته بودند . پروازهاي كوتاهي مي كردند . دوباره مي نشستند . با جابه جا شدن هاي مكرر تعادل يكديگر را به هم مي زدند . در هم مي پلكيدند .
قطره اي اشك از مژه هاي پيرزن چكيد . دست بلند كرد و گوشه ي چشم اش را پاك كرد . خيال كرد صداي هق هق گريه اي را مي شنود . به پشت سرش نگاه كرد . اتاق رو به تاريكي مي رفت : چه عجب ، يك دفعه گريه كرد . آنهم بعد از اين همه سال ... لابد دل اش خيلي پُر بود !
خيال كرد او را مي بيند كه هق هق ، گريه مي كند . شانه هايش به شدت مي لرزد . دقايقي فقط صداي گريه ي اوست كه در سكوتِ اتاق مي پيچد . بعد ، مُف ش را بالا مي كشد . با پشتِ دست اشك هاي صورت اش را پاك مي كند . سعي مي كند بخندد . مي گويد : « چقدر حرف زدم !»
مي رود والور گوشه ي اتاق را تكان مي دهد . مي گويد :« هنوز كه نفت اش تمام نشده . مگر شب ها روشن اش نمي كني ؟»
و چشم به او می دوزد كه سرد و ساكت به حركات اش خيره شده است . والور را رها مي كند . بلند مي شود . مي گويد : « يك شب از سرما يخ مي زني ، ها . اقلاً به فكر خودت باش !»
گشتي دور اتاق مي زند . سعي مي كند رختخواب را مرتب كند . دو سه ضربه به آن مي زند و رهايش مي كند . به طرف يخچال مي رود . در ِآن را باز مي كند و مي بندد . مي خواهد دستي به اتاق بكشد . حوصله ندارد . مي گويد : « سي سال است كه باهات نامهرباني مي كنم . بهت نمي رسم . تروخشك ات نمي كنم . با وجود اين كه توي دنيا جز من كسي را نداري . من هم جز تو هيچ كس را ندارم . اما شايد نداني چرا باهات خوب نيستم . شايد توي دل ات نفرين ام مي كني . ولي خب ، دليل دارم . اگر چه عذاب مي كشم اما خودم را راضي كرده ام كه دارم انتقام مي گيرم . آخر ، وجودِ تو باعث شد دستپاچه بشوم . چشم و گوش بسته خودم را توي چاه بيندازم . يك دختر جوان بيست و چهار پنج ساله كه بيشتر نبودم . يك دختر ِ بي كَس . تو هم امان نمي دادي فكر كنم . همه اش نگران ات بودم . اگر نبودي ، خانه خلوت بود . مي شد محك اش بزنم . اين را حالا مي گويم . حالا كه ديگر آب از سرم گذشته است . كاش از روز اول نبوديم . نه تو ، نه من ! »
چادرش را برمي دارد . نگاهي به بيرون مي اندازد :« بايد بروم . ديرم شده ».
چادر را سرش مي كند . پشت مي كند تا برود . جلوي در كه مي رسد ، برمي گردد :« همين روزها همدرد مي شويم . تو هم ديگر منتظر نمان . آخر منتظر كي هستي ؟ ...»
پيرزن ، چشم به در ِ بسته دوخته بود . هنوز صداي او در كاسه ي سرش طنين مي انداخت :« آخر ، منتظر ِ كي هستي ؟ ... آخر ، منتظر كي هستي ؟ ...»
لب هايش جنبيد : كي بود رفت ؟ ... چند روز است ؟ ... پس چرا ديگر نمي آيد ؟ ...
آه كشيد : نه اين مي آيد ، نه آن .
خيال كرد پتو از روي شانه هاي لاغرش لغزيد ؛ افتاد . به زمين نگاه كرد . چيزي نديد . سوز ِ سردي تا اعماق ِ وجودش رخنه كرد . لرزش ريزي سر و صورت اش را تكان داد . چشم از اتاق ِ تاريك گرفت و به خيابان زل زد . چراغ هاي خيابان و مغازه ها روشن شده بود . ماشين ها به سرعت در رفت و آمد بودند . پياده روها از جميعت موج مي زد . همه شتابان بودند . اثري از مردِ مصدوم نبود اما ماشين زرد رنگ ، گوشه ي خيابان ، زير درختِ قطور ِ چنار ، توي تاريكي پارك شده بود .
زير لب زمزمه كرد : اگر برده باشندش كلانتري ، چه ؟
بي درنگ سعي كرد اين خيال را از خودش براند : مگر چكار كرده ؟ ... اهل هيچ فرقه اي نيست . يك جوان ِ خوب و شوخ و شنگِ نجيب . كار به كار كسي ندارد كه ... پس چرا نيامد ؟ ...
دختر بچه اي سرگردان ، توي پياده رو به اين طرف و آن طرف مي دويد . اشك مي ريخت . سربلند مي كرد و به زن ها زل می زد . به هر طرف سر مي كشيد . مسافتي رو به بالا مي رفت. داخل ِ مغازه ها ، خيابان و مردم را نگاه مي كرد . دوباره برمي گشت ؛ همان مقداري را كه رفته بود ، رو به پايين مي دويد . اشك از پهنه ي صورت اش راه گرفته بود . لب هايش مي لرزيد . انگار اسم ِ كسي را توي دل اش تكرار مي كرد . هر زني را كه مي ديد ، براي لحظه اي از گريه باز مي ماند ؛ مي دويد . از او جلو مي زد . سربلند مي كرد و صورت اش را می کاوید . دوباره گريه را از سر مي گرفت . پيرمردي عصا زنان ، كه توي پالتوي ضخيم اش خم شده بود ، نزديك شد . سعي كرد جلوي او را بگيرد . پرسيد : بچه جان گم شدي ؟ ...
طوفاني وزيد . همه كس و همه جا را در خود پيچيد . بقيه ي گفته ي پيرمرد را با خود بُرد . رهگذرها پشت به باد ايستادند . باد در لباس هايشان پيچيد . دختر بچه سرش را تكان داد . يك قدم به عقب پرت شد . سعي كرد در برابر باد مقاومت كند . وحشتزده به پيرمرد زل زد . پيرمرد زانو زد تا او را نوازش بكند . بچه خودش را پس كشيد . رفت . پيرمرد با صداي لرزاني داد زد : جايي نرو بچه جان . همين جا باش تا زود پيداي ات كنند !
دخترك بين جمعيت گم شد . پيرمرد رفت . سياهي شب روي شهر سايه انداخته بود . پيرزن گفت : يعني گم شده؟ ... شهر را گم كرده ، يا خانه را ؟ ...
به خودش فشار آورد . پاسخي نيافت . آسمان زير ابرها گم شده بود : خدايا برف نيايد.... اگر برف ببارد ، او ديگر نمي آيد !...
در خيابان ، اگر چه چراغ ِ ماشين ها و مغازه ها روشن بود ، اما چهره ي مردم به خوبي ديده نمي شد . صورت شان در سياهي فرو رفته بود . اگر از مقابل ِ چراغي مي گذشتند ، نوري كه مي تابيد فقط قسمتِ كمي از چهره شان را روشن مي كرد كه آن هم بلافاصله در تاريكي فرو مي رفت . پيرزن سعي كرد قيافه ها را تشخيص بدهد . مشكل بود . دست دراز كرد . لقمه اي نان از سفره بيرون آورد و به دهان گذاشت . يك جرعه آب نوشيد . سفره را برداشت و توي تاقچه گذاشت . اتاق در تاريكي فرو رفته بود . جايي را نمي ديد . به سختي راه اش را پيدا مي كرد . شيشه ي آب را بُرد توی يخچال گذاشت . به طرف پنجره برگشت . خم شد و به بيرون سركشيد : نخير . هيچ جا پيدا نيست !
از انبوهِ جمعيت كاسته شده بود ؛ از تعدادِ ماشين ها هم . تك و توكي از مغازه دارها كركره ي مغازه را پايين مي كشيدند و دكان شان را مي بستند . پيرزن ، دقايقي همچنان ماند . چيزي را نمي ديد . خسته شد . آه كشيد . پنجره را بست . برگشت و به سمتِ تخت رفت . روي آن نشست . لباس اش را بيرون آورد . سر به اطراف چرخاند. همه جا تاريك بود . دراز شد . لحاف را روي خودش كشيد . احساس ِ سرما كرد . پاهايش را جمع كرد . به تاريكي زل زد . صداي او را شنيد كه مي پرسيد:« آخر ، منتظر كي هستي ؟ ... »
از خودش پرسيد : منتظر كي هستم ؟ ...
کم کم سرما از تن اش بيرون مي رفت . نگاه اش به پنجره افتاد . پرده را نكشيده بود . خواست بلند شود برود آن رابیاندازد . منصرف شد . تن اش گرم شده بود اما هنوز سرما روي پوستِ صورت اش مي دويد . پلك هايش را روي هم گذاشت : منتظر ِ كي هستم ؟ ...
لحظه اي در سياهي سرگردان ماند : وقتي بيايد ، اول مي گويم اسم ات را فراموش كردم . اسم ات چه بود ؟
چشم هايش گرم شد : دروغ گفت . مي آيد . خودش گفت بر مي گردم .
سينه اش بالا و پايين رفت . خواب آلود زمزمه كرد : امروز هم نيامد ... امروز هم نيامد !
همه جا در سياهي و سكوت فرو رفت .
***
تقه اي به درخورد . سكوتِ اتاق شكست : دل ام ، هُري مي ريزد پايين .
چشم به تاريكي دوخت . كيه ؟ ... كيه ؟ ...
: منم . مينا ، منم . چرا در را باز نمي كني ؟
صدا، آشنا بود . يادش آمد اولين بار است كه مي گويد « مينا » . تعجب كرد . نيم خيز شد ؛ به سرعتِ برق . لحاف را از رويش كنار زد . ذوق كرد . قلب اش تند و تند تپيد . رعشه ي شادي به جان اش افتاد . داد زد : در باز است . من كه قفل اش نكرده م .
و از خودش پرسيد : يعني حالا ديگر صدايم را مي شناسد ؟ ... بعد از اين همه سال ؟ كاش اتاق را تميز مي كردم . به خودم مي رسيدم !
دستي به سر و صورت اش كشيد . به موهاي تُنُک اش چنگ انداخت . از انگشت هاي لاغرش به جاي شانه استفاده كرد . جيروجار ِ تخته هاي پوسيده بلند شد . در باز شد . سياهي اتاق جنبيد . سرما و بوي خاك و پوسيده گي به درون دويد . زن ، با چشم هاي رك زده به رو به رویش خيره ماند . چيزي نمي ديد . حرف كه زد ، صدا در گلويش گره خورد . كم مانده بود اشك اش سرازير بشود : چه دير آمدي . اما اين دفعه انگار خودتي !
صداي تق و تق برخوردِ مشتي استخوان بلند شد . آمد . همانجا ، کمی با فاصله از در ايستاد و متعجب نگاه کرد . در چشم هايش دو شعله ي سرخ زبانه مي كشيد . دهان كه باز كرد ، بوي خاك و كهنه گي بيشتر شد . پرسيد : دير ؟
چشم هايش در تاريكي برق مي زد . زن گفت : برق نيست . فانوس روشن بكنم ؟
حالا ديگر صدايش نمي لرزيد . گرم شده بود . با نشاط بود . خودش را جمع و جور كرد . روي تخت نشست . كمرش را راست گرفت . حس كرد رايحه ي خوشي به مشام اش مي رسد . مرد جواب داد : نه . نمي خواهد . مي خواهم بروم .
صدايش خسته بود ؛ خسته و دور . زن خنديد . لثه ي بي دندان اش بيرون افتاد . دقت كرد تا اندام ِ ورزيده و شاداب ِ مرد را ببيند . جز سياهي ، چيزي نديد . گفت : پس دروغ بود . مي گفت مي خواهي بروي . مي بينم كه نرفتي . الهي شكر .
جابه جا شد . خواست از تخت پايين بيايد . پشيمان شد . ادامه داد : چه عجب ، اين دفعه اشتباه نكردي . تو كه هر شب مي گفتي مريم . تازه يادت افتاد بعد از اين همه سال ؟
از خودش پرسيد. : مينا يا مريم ؟ ...
لب باز كرد : كداممان ...
خيلي زود حرف اش را ناتمام رها كرد . هراسان شد : مي خواهي بروي ؟ ... به همين زودي ؟ ... تو كه حالا آمدي !
: چاره اي نيست . زندگي است ديگر . چكارش مي شود كرد ؟ بايد رفت .
مرد ، سعي كرد بخندد . پيدا بود هيچ رغبتي به رفتن نداشته است . از بين لنگه هاي در ، نسيمي به داخل وزيد . اتاق سرد شد . سرما روي پوستِ زن دويد . لرزيد . بغض كرد . آنهمه شوق به يكباره رنگ باخت : كجا ؟
دوباره صدايش مي لرزيد .
: سفر . يك مسافرتِ دور و دراز به جايي كه حتا از شنيدن ِ اسم اش هم وحشت مي كني
ناليد : همين حالا ... همين حالا ؟ ...
رنگِ صداي مرد سياه بود . حرف كه زد ، تمسخر و حسرت در كلام اش موج زد : يك هفته است كه سفرم را شروع كرده ام . يك هفته . درست از پنج شنبه شب ِ هفته ي قبل . به خاطر تو از نيمه ی راه برگشتم. آمدم باهات خداحافظي كنم . يادم رفته بود . وحشت نكن ...
اما زن ترسيد . به تاريكي زل زد . او را ديد . استخوان هاي خاك آلوده اي كه در پارچه ي سفيدي پيچيده شده بود . دستِ راست تا كتف و پاي چپ تا زانو از پارچه بيرون مانده بود . روي جمجمه اش چند تار موي سفيد بود ؛ موهاي سفيدي كه نيمي از آن با حنا رنگ شده بود . روي آرواره هاي بي پوشش سه چهار دندان ِ كژ و كوله بود . گوشه ي پارچه با وزش نسيم تكان مي خورد . باورش نشد . ساكت ماند : مي گويم برق نيست ، فانوس روشن بكنم ؟ دل ام مي خواهد بلند شوم و به پايش بيفتم . مثل هر شب . دست روي شانه ام مي گذارد . دست اش گرم و نرم است . مي گويد : « تو كار ِ هزار برق را مي كني ، فانوس مي خواهم چكار ؟ » لحن اش مثل باران ِ بهاري ملايم است . ملايم و لذت بخش . موهاي بلندِ بافته ام را نوازش مي كند . مي خواهم بلند شوم پذيرايي كنم . مي گويد : « نه . زحمت نكش . نمي خواهد . مي خواهم بروم . فقط آمدم بهت بگويم اگر چند روزي دير كردم ، نگران نباش . زودي برمي گردم ». مي دانم بر مي گردد . فردا شب هم همين حرف را مي زند . اما مي ترسم . دستپاچه مي شوم . مثل هر شب . مي پرسم : كجا . كجا مي خواهي بروي ؟ هنوز از اين كه تنبلي كرده ام اتاق را گردگيري نكرده ام ناراحت ام . نمي دانم توي اين تاريكي جايي را مي بيند ؛ يا نه . جواب مي دهد : « يك سفر ِ كوتاه . همين دور و برها . فقط آمدم بگويم اگر چند روزي دير كردم ، نگران نباش . برمي گردم . »
مرد سكوت را شكست : آمدم ازت عذرخواهي كنم . حلاليت بخواهم .
صدايش انگار از دل ِ تونلي از غبار بيرون مي آمد . زن پرسيد : به خاطر اين چند شبي كه نيامدي ؟ ...
مرد ، يك هفته غيبت داشت ؛ دقيقا از پنج شنبه شب ِ هفته ي قبل . آنهم پس از اين همه سال كه بي وقفه ، هر شب آمده بود . زن ، لب باز كرد تا ادامه بدهد : اين چند شب خيلي سخت گذشت . اتاق بي روح بود .
خواست بپرسد : چرا نيامدي ؟